Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘اسلامگرایی’

این نوشته تقدیم میشود  به دوست آزاداندیشم رودرانر

 

 

هنگامی که در ماه مارس 2010 ژنرال پتریوس فرمانده وقت نیروهای آمریکایی در خاورمیانه در مصاحبه با شبکه سی ان ان اظهار داشت که حکومت اسلامی ایران در حال جابجایی از دست روحانیون به دست اوباش است و آن را حکومت «اوباش سالاری» [1] خواند، در حقیقت رفتارهای ضداخلاق و غیر انسانی حکومت اسلامی و پایورانش در صحنه داخل و خارج چنان آشکار شده بود که فهم این حقیقت کار دشواری نبود. حکومتی که آشکارا در دست اوباش شبه نظامی ای بود که پلیدترین جنایتها را بی باکانه در ملای عام انجام میدادند و در خطابه های درون گروهی خود از تجاوز و شکنجه در کهریزک برای «لودگی و تمسخر» و «تحقیر مردم» یاد می کردند و خود اثباتی برای اطلاق درستیِ صفت «اوباش» بر پیشانی چنین افرادی است که اغلب عنوان «سردار» را نیز یدک میکشند [2]. اما این داستان تازه ای نبود و ژنرال آمریکایی تازه پس از بیش از نیم قرن داشت آن را می فهمید یا بر زبان می آورد.

آیت الله کاشانی به همراه شعبان جعفری، طیب حاج رضایی با کلاه مخملی و برادران و سایر همراهان

 

از زمانهای گذشته اغلب اوباش، گنده لاتها و چاقوکشان مشهور محلات در شهرهای ایران همواره دارای اعتقادات شدید مذهبی هم بوده اند و در مراسم مذهبی و تکیه یا عزاداریهای موسمی مذهب شیعه از پیشگامان آن بوده اند. نمونه مشهور معاصر این جریان  شعبان جعفری ملقب به «شعبون بی مخ» است که بنا به مدارک موجود اعتقادات شدید مذهبی داشت و تا آخرین روز زندگی نیز بنا به گفته نزدیکانش نماز و روزه اش قطع نشد [3].  ظاهرن این اعتقاد مذهبی، همچون نقطه گریزگاهی از اخلاق یا به عبارتی مکان ذهنیِ شستشوی وجدان عمل می کند و البته روایات مذهبی هم برای تقویت چنین باوری کمک میکنند.  مهدی عراقی از پایه گذاران  هیات موتلفه،  که خود وی هم یکی از لاتهای مذهبی بنام بوده، در خاطراتش گفته که سید مجتبی میرلوحی از اعضای ارشد فداییان اسلام نخستین کسی بود که پس از آزادی از زندان معتقد بود باید از نیروهای لات و چاقوکش با توجه به اعتقادات مذهبیشان در مبارزه استفاده کرد و همین افراد بودند که به دور نواب صفوی جمع شده بودند. خود مهدی عراقی معتقد بود که «دوره چاقوکشی گذشته بود و حال نوبت هفت تیرکشی بود.» [4] شعبون بی مخ در خاطرات خود پس از 28 مرداد با اشاره به عبد خدایی یکی دیگر از همین چاقوکشان میگوید «اونوقت که عبد خدایی [ضارب دکتر فاطمی] جزو فدائيان اسلام بود، منم جزو فدائيان اسلام بودم.» و نیز ادامه می دهد «با حسين مکی، عصرھا می رفتيم خونه کاشانی که بعد ما یواش یواش دیگه مرید و طرفدار سفت و سخت کاشانی شدیم». شعبان جعفری در خاطراتش خود را از مریدان سرسخت آیت الله کاشانی و نیز فداییان اسلام معرفی کرده است. [5]

پس از سقوط دولت ملی و دموکراتیک دکتر محمد مصدق، اوباش همچنان پیوندهای خود را با روحانیون حفظ و تحکیم کردند و شاید بتوان دلیل اصلی این رابطه را نیاز دوطرفه این دوطبقه به یکدیگر دانست. در جامعه فئودالی که رفتارها ی جمعی بصورت قبیله ای است ، کنترل رفتارهای جمعی با باورهای خرافی (مذهبی) و نیز زور عریان خارج از قانون (لات بازی)  تامین میشود. این دو اهرم نیز در دستان این دو طبقه (روحانیون و لاتها) قرار دارد، بنابراین نباید تعجب کرد اگر چنین روابط تنگاتنگی بین او دوطبقه دیده میشود. هر چه جامعه به سمت مدنیت ، مشارکت جمعی و ارزش دهی به حقوق مساوی شهروندان  پیش برود، قدرت روحانیون و به همراه آنان طبقه اوباش و لاتها نزول میکند زیرا رفتارهای جمعی در چنین جوامعی بر اساس خرد جمعی و رای اکثریت تعیین میگردد نه با موهومات دینفروشان یا ضرب چاقوی عربده کشان. در جوامع سنت زده خاورمیانه نیز همواره این دو گروه همچون ترمزی در برابر مدرنیزاسیون اقدام کرده اند، زیرا منافع طبقاتی آنان همواره در حفظ روابط فئودالی و سنتگرایی بوده است. البته نیازی به تاکید نیست که در مدل جامعه سنتی-مذهبی  آن روز ایران طبقه روحانیون در صدر و لاتها به عنوان بازوی سیاهی لشکر و نیروی ضربت آنها در ذیل عمل میکردند و تعجبی هم  نباید داشت که تا زمانیکه حکومت وقت ایران گامهایی در تضاد جدی با منافع این طبقات و تغییر بر نداشته بود، از پشتیبانی آنان نیز برخوردار بود.

شاه در حال توزیع سند مالکیت زمینهای تقسیم شده به کشاورزان

 

محمدرضا پهلوی شاه سابق ایران که به دیکتاتوری مصلح و اصلاح اجتماعی آمرانه باور داشت، در سال 1341 اقدام به انجام سلسله اصلاحات اقتصادی و اجتماعی کرد تا گامهای نخستین برای تغییر در جامعه ارباب-رعیتی و مناسبات فئودالی برداشته شود.  روح الله خمینی نخستین ملایی بود که رسمن طی نامه ای در اسفند 1341 به شاه ایران  به دادن حق رأی به زنان اعتراض می‌کند و آن را خلاف اصول قرآن می‌داند. با سخنرانیهای خمینی که سبب تهییج توده مذهبی آنچه در ادبیات رسمی حکومت اسلامی از آن با عنوان «قیام 15 خرداد 1342» یاد میکنند بوقوع پیوست. محور مخالفت تظاهرکنندگان نیز بنا به تحریک رهبران مذهبی اصول نخست و پنجم بود، یعنی اصلاحات اراضی و اصلاح قانون انتخابات بسود زنان که قانون حمایت از خانواده نیز در پی اجرایی کردن آن تصویب شده بود. این غائله به درگیریهای گسترده در تهران و قم بین عوام هیجان زده ی مذهبی و نیروهای شهربانی انجامید. [6]

 

طیب حاج رضایی

نخستین و مهمترین کانون اغتشاش در تهران میدان بارفروشان بود و گروهی به سرکردگی قمه کش معروف تهران طیب حاج رضایی به راه افتاده بودند. طیب از یاران شعبون بی مخ و کسی که پس از 28 مرداد مدال رستاخیز 2 از وزارت جنگ به پاس خدماتش گرفته بود. طیب ازافراد شرور و چاقوکش و متهم به قتل بود و پنج سال هم در زندان به سر برده بود. در روز ۱۵ خرداد، طیب عامل موثر اغتشاش ها، آتش زدن کلوب‌ها و بانک هاو تاراج مغازه‌ها معرفی شد. بر اساس اسناد موجود سابقه دستگیریهای وی به اتهام درگیری با نیروهای شهربانی در سال 1316 ، همچنین چاقوکشی و درگیری در 1319  ، پنج سال حبس در 1322 و تبعید به اتهام قتل درسال 1323 خورشیدی می رسد.  سابقه دیگر بازداشت وی در سال 1331 طی دوران زمامداری دکتر مصدق است، که طیب به همراه شعبان جعفری که طی نامه ای به فرماندار نظامی تهران می نویسند: «اين جانبان را به جرم شاهدوستی و ابراز احساسات نسبت به شاهنشاه مجبوب تو قيف و بازداشت نموده اند«[7]

بنا بر آنچه شاهدان گواهی داده اند وی سابقه زورگیری و اعمل خشونت علیه شهروندان را در کارنامه داشت ضمن اینکه وی فردی بسیار دیندار هم بوده و در ایام عزاداری و ماه محرم ضمن عدم اصلاح ریش، لباس مشکی هم می پوشیده است و البته به دلیل علاقه به حکومت سلطنتی تصویر شاه را نیز به همراه تاج سلطنتی بر روی  سینه و شکم و بازهای خود خالکوبی کرده بود. طیب ضمن اینکه علاقه بسیاری به میگساری داشته و اسلامگرایان وی را در شبیه سازیهای تاریخی به «حر بن ریاحی» تشبیه کردند، در بازجوییهای پس از خرداد  42 اذعان میکند که « من با علما و روحانيون تماس و ارتباطی ندارم… من فقط در ده روز اول ماه محرم عزاداری می کنم و در ساير ايام سال بيشتر وقت خود را در ميخانه ها می گذرانم.» در هر حال طیب تیرباران میشود و ساواک در گزارشی می گوید : «تيرباران نمودن طيب برای عامه مردم و خصوصا اهالی جنوب شهر که نامبرده در ميان آنان وجهه ای داشته است کاملا غيرمنتظره و خلاف اميدواری آنان به عفو بوده است.»  محسن رفیقدوست که خود از بچه های بارفروشان یا به اصطلاح میدونی و حاشیه نشین بوده، در خاطرات خود میگوید: «اگرچه در زندگی خودش مسئله داشت، ولی اهل هر فرقه‌ای هم که بود از ارادتمندان حضرت اباعبدالله الحسین بود و اگر در روزهای دیگر سال چاقوکشی و یا گردن‌ کلفتی یا هر کار دیگری می‌کرد حداقل در ماههای محرم و صفر و رمضان این کارها را کنار می‌گذاشت و به اصطلاح شسته و رفته می‌شد؛ به‌ویژه در ماه محرم تکیه می‌بست و روضه‌خوانی ترتیب می‌داد و دسته عزاداری به راه می‌انداخت. من فکر می‌کنم اصلاً نجاتش هم به این دلیل بود که ارادتمند مولی امام حسین (ع) بود.»[8] البته نجاتی که در این دنیا در کار نبود واحتمالن منظور نجات در جهان دیگری منظوری گوینده است زیرا طیب سرانجام اعدام شد.

نباید شگفت زده شد اگر یک قمه کش حرفه ای به عنوان قهرمان رسمی جنبش اسلامگرا- سنتی سال 1342 باشد. رشد ظواهر شهرنشینی و عدم فرهنگ سازی مدنی، منجر به آن میشد که شهروندان گرچه در ظاهر پاپیون و کراوات میزدند اما چسبندگی خود به الگوهای سنتی و مذهبی و رفتارهای قبیله ای را حفظ کنند. فرهنگ سنتی که آغوش لوطی محل و گنده لات محلات را محل اجرای عدالت میداند. به هر روی سیاست اصلاحات ارضی  شاه علیرغم  قصد و آنچه وی و مشاورانش می پنداشتند به بار ننشست و نتیجه مهاجرت انبوهی از روستاییان حامل فرهنگ سنتی و مذهبی به شهرها شد. یعنی گرچه به ظاهر نقطه پایانی بر مناسبات ارباب – رعیتی در روستاها بود اما راه حلی برای تصحیح طرز فکر حاملان آن فرهنگ  ارائه نداده بود.  خرده مالکان  ترجیح میدادند سهم خود از زمین های کشاورزی را بفروشند زیرا فاقد آموزش لازم بودند و با پول حاصل آن به زندگی خوش نشین شهری که تبلیغ آن شنیده بودند، هجوم بیاورند. این روستانشینان که خود حاملان عمیق فرهنگ سنتی-مذهبی بودند،  پس از هجوم به شهرها در نواحی حاشیه شهری اقامت می گزیدند و در تماس با آنچه رسانه های حکومتی در جهت زندگی مدرن تبلیغ میکردند بشدت احساس بیگانگی میکردند و با باورهای سنتی-مذهبی خود در تضاد می دیدند. اسلامگرایان نیز در رسانه های خود به این روند اعتراف دارند. [9]

برای درک بهتر گرایش اجتماعی اکثریت جامعه مذهب زده ایرانی در دهه چهل شاید بد نباشد یادی از فیلم «قیصر» محصول 1348سال  کنیم. فیلمی که با استقبال شدید مردم مواجه شد و اکثریت قریب به اتفاق منتقدان سینمایی جز معدودی آن را ستودند. مضمون اصلی فیلم انتقام ناموسی و اهمیت «ناموس پرستی» است. در این بینش سنتی مردان باید حافظ ناموس زنان باشند و «…  تجاوز مصيبتي نيست كه بر جسم و جان زن وارد مي‌آيد، بلكه تعرضي است كه به «ساحت مقدس» مرد ايراني صورت مي‌گيرد. زنی كه مورد تجاوز قرار گرفته، همان بهتر كه خودكشی كند، و گرنه ترديدی نيست كه «فاطی» به دست برادران غيور (فرمان و قيصر) خود كشته خواهد شد». منتقدان معدود فیلم دکتر هوشنگ کاووسی و هوشنگ طاهری بودند که در برابر موج عظیم و گسترده پشتیبانی از آن ایستادند و درونمایه ی فکری فیلم را ارتجاعی معرفی کردند. نام نقد دکتر کاووسی «قیصر از داج سیتی تا بازارچه نائب گربه» بود . مسعود کیمیایی در پاسخ به نوشته وی میگوید » «پول مقدارتخمه ای که تماشاگران فيلم من شکسته اند از فروش کل فيلم کاووسی بيشتراست.» [10]

مشكل فيلم قیصر آن است كه در جامعه‌ای شهری و با مظاهر مدرن، به اخلاق سنتی (فئودالی) تكيه می‌كند. گفته‌اند كه قيصر از “انتقام فردی” دفاع می كند، اما بدتر از آن اين است كه در قيصر از مسئوليت فردی (بن مايه‌ی فرهنگ مدنی مدرن) خبری نيست: به دنبال تجاوز به زن، دو خانواده (قبيله يا كلان) به جان هم می افتند و شش نفر از دو طرف جان می‌دهند. در ايران پس از نهضت مشروطه، با رشد نسبی نهادها و ترتيبات مدرن، “آيين جوانمردی” پايه‌ها و سپس مشروعيت خود را از دست داد. اما وارث ناخلف اين آيين در قالب “فرهنگ جاهلی” كمابيش ادامه يافت.

پيامدهای فاجعه‌بار اين ارثيه بر كسی پوشيده نيست. در فيلم قيصر از دوران تركتازی اراذل و اوباشی كه محله‌ها را قرق می‌كردند و باج سبيل طلب مي‌كردند، با حسرت (نوستالژی) ياد می‌شود. فرمان و برادرش قيصر به ظاهر شرارت و چاقوكشی را كنار گذاشته‌اند: فرمان به “مكه” تشريف برده، توبه كرده و حالا قصاب شده است، و قيصر به دنبال “كسب حلال” رفته است، اما روحيۀ لمپنی در هر دو برادر همچنان زنده است، و هر دو در هر فرصتي دست به چاقو مي‌برند.  سرگذشت ايران قرن بيستم سراسر در نبرد ميان سنت و نوگرايي (بناي جامعۀ مدرن) گذشت و فيلم قيصر را بايد در بستر همين برخورد ارزيابی كرد.

با تمهيدات رژيم پهلوی، مدرن‌سازی جامعه به شكل سطحی و به صورت تقليد از غرب انجام گرفت. لايه‌های سنت‌گرای جامعه در برابر آهنگ شتابان نوگرايی احساس خطر كردند و با پريشانی و نگرانی واكنش نشان دادند.[11]

به گفته مسعود کیمیایی کارگردان فیلم، علی شریعتی از تئوری پردازان اسلامگرا که نفوذ قابل توجهی بین دانشجویان و طبقه متوسط مذهب گرای آن روز جامعه ایرانی یافت، این فیلم و گرایش آن مورد تایید الگوهای اسلامگرایی بود

یادم هست او «قیصر» و «گاو» را دیده بود و می‌گفت بین این‌دو، فیلم موردنظر ما «قیصر» است. چون معتقد بود «قیصر» فیلم «نر» و «پرحرکتی»‌ از کار درآمده است. [12]

به هر روی این فیلم و استقبال بسیار گسترده از آن  بخوبی می تواند بازتاب دهنده ی گرایش غالب فکری جامعه ایرانی آن روز باشد. موج فیلمهای کلاه مخملی و لات سالاری پس از آن نیز سینمای رو به زوال فیلمفارسی را زندگی تازه ای بخشید. آنچه موج غالب حاشیه نشینان طبقه شهری به آن تزریق میکردند تنها میتوانست ایمان دینی و اعتقاد به یکه بزنها و قمه کشانی بود که منادی عدالت باشند. دینفروشان و ملاها همواره بر سنت احقاق حق مردانه تاکید کرده اند. بر اساس این آموزه ها جامعه متشکل از عده ای مرد و «نر» است که قرار است نیمه ی پوشیده و ضعیف  جامعه یعنی «مادگان» یا  «ناموس» را بطور مرتب حفاظت و حراست کنند. به هر روی چنین آموزه ای عنصر مردانگی را در گردن کلفتی و توانایی در زورآزمایی می بیند و تعجبی هم نیست اگر همیشه دست به دامن گنده لات محل برای پیشبرد «حق» شود.

تا این قسمت به بررسی پیوندهای دیرینه  بین دینکاران و ملاها با لمپن ها و اوباش پرداختیم. اوباشی که در محلات قداره بندی و نسق کشی می کردند اما در مراسم مذهبی و تاسوعا و عاشورا نیز   شرکت فعال داشتند. از یک سو هم عرق خوری می کردند و شکم ها سفره می کردند و از سوی دیگر نماز و روزه میگرفتند و به جمع آوری نذورات و سهم امام برای ملای محل می پرداختند. از این رو هم از حمایت ملای محل برخوردار می شدند و هم احترام بین عوام الناس می یافتند. قداره کشانی که محبوب قلوب عامه میشدند زیرا هم ناموس محله را حفظ می کردند و هم «غیرت دینی» داشتند. ظاهرن در فرهنگ عامه نیز اخلاق و فرهنگ تنها در «معرفت لوطی» خلاصه میشد. در قسمت دوم این نوشته به فراز و فرودهای زد و بند بین دینکاران و اوباش از زمان انقلاب تا زمان حال پرداخته میشود و نشان می دهیم که چگونه روابط سنتی بین دو گروه دینکار و لمپن، بمرور زیر و رو شده و گروه زیرین (لاتها و اوباش) در صدر و رهبریِ گروه دینکاران (روحانیون) قرار میگیرند.

لینک مطلب در وبسایت  اخبار روز  http://akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=33384

——————————————————————————————————

پانویس:

[1] Thugocracy : Rule of a country or state by a group of thugs.

[2]سخنان سردار قاسمی در جمع بسیجیان در خصوص رویدادهای پس از انتخابات سال 1388

[3] شعبان جعفري اعتقادات شديد مذهبي داشت و آن طور که اطرافيانش مي گويند نماز و روزه اش تا آخرين سال حيات هم قطع نشد.
شعبان جعفري متولد محله درخونگاه در منطقه سنگلج در قلب شهر تهران بود، محله اي که آيت الله محمد طباطبائي (از سران مشروطيت)، آيت الله شريعت سنگلجي (از استادان بنام و نوانديش فقهي) و رضا شاه پهلوي (تا قبل از کودتاي سوم اسفند) در آن محله ميزيستند. وي تا قبل از کودتاي ?? مرداد که منجر به سقوط دولت دکتر محمد مصدق شد به «شعبان بي مخ» و يا «شعبان درخونگاه» شهرت داشت. اما پس از پيروزي کودتا و بازگشت شاه به ايران، شعبان نام فاميل «تاج بخش» را براي خود برگزيد، اما آنگونه که گفته مي شود با تذکرات بعدي به نام فاميل سابق خود اکتفا کرد. http://www.dostan.net/view.asp?id=50203843001101436

[4] http://www.abdolian.com/thoughts/?p=3979

[5] کتاب خاطرات شعبان جعفری، شعبون بی مخ – اثر هما سرشار – نشر آبی 1381 http://www.adinebook.com/gp/product/9645709253

[6] این برنامه که تحت نام “انقلاب سفید” و نیز “انقلاب شاه و ملت ” شناخته شده بود، دارای شش اصل نخستین زیر بود:

یک – اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی/  دو – ملی کردن جنگل‌ها و مراتع/ سه – تبدیل کارخانه‌های دولتی به شرکتهای سهامی و فروش سهام آن جهت تضمین اصلاحات ارضی / چهار – سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها / پنج – اصلاح قانون انتخابات ایران به منظور دادن حق رای به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان / شش – ایجاد سپاه دانش

این اصول بعد به 12 اصل افزایش یافت. سوای آنکه طرح و روشهای اجرای کدامیک از این اصول در ایران آن روز واقع بینانه یا خیال پردازانه بود، بوضوح اصول یک و پنج در تضاد فوری با منافع طبقه سنتگرا قرار میگرفت که در راس آن روحانیون قرار داشتند، زیرا پیش از اصلاحات ارضی ۵۰ درصد از زمین‌های کشاورزی در دست مالکان بزرگ بود، ۲۰ درصد متعلق به اوقاف و در دست روحانیون بود و ۱۰ درصد زمین‌ها دولتی و یا متعلق به شاه بود، ۲۰ درصد بقیه نیز به کشاورزان تعلق داشت و فشار مالکان بزرگ و روحانیون که بواسطه زمینهای اوقاف در زمره زمینداران بزرگ محسوب میشدند، تا مدتها سبب تاخیر در اجرای این طرح شده بود.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85_%DB%B1%DB%B5_%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B2

[7] زندگی و مرگ طیب حاج رضایی

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2006/06/060605_mv-ach-book-review-teyyeb.shtml

[8] انقلاب خمینی، حماسه حسینی

«خود طیب یک عِرق مذهبی خاصی داشت. مثلاً در ماه رمضان ریش خود را نمی‌زد، مسجد می‌آمد و خیلی کارها را کنار می‌گذاشت. در ایام عاشورا، اینها دسته‌ای داشتند و خرج‌های زیادی در تاسوعا و عاشورا می‌دادند. یادم هست تاسوعا، عاشورای آن سال صحبتش بود که مثلاً دارودسته طیب یازده تُن برنج پختند و به مردم دادند. آن موقع‌ها در خرج دادن‌ها بر سر زبان‌ها بود

http://www.tebyan.net/Weblog/mohsen_farahvashi/post.aspx?PostID=49388

[9] http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100867785457

[10]  زمین زیر پای سینمای ایران لرزید http://www.peiknet.com/1385/hafteh/04azar/85/page/34cinema.htm

[11] قیصر مانیفست ناموس پرستی  http://ir-uk.com/article.php?id=45657

[12] شریعتی گفت فیلم مورد نظر ما قیصر است http://silverscreen.parsiblog.com/-728268.htm

 

Advertisements

Read Full Post »

البرت اینشتین می گوید: « انسانی که حقانیت دین خود را باور کند، در عمل هرگز اهل مدارا نخواهد بود» (۱). هدف از این نوشته تنها بیان مختصری از روند همزایی اسلامگرایی و خشونت در سپهر سیاست ایران است و در آن به بازخوانیِ چکیده ای از رفتار گروههای اسلامگرا از طیفهای گوناگون در گسترش رویکرد حذف و خشونت در تاریخ معاصر،  پرداخته شده، مشاهده میشود که اسلامگرایان شیعه ایرانی دست کم از حدود ۷ دهه پیش با تشکیل گروههای تروریستی و در فرقه های گوناگون تجربه ی استفاده از ترور و حذف را به عنوان یک ساز وکار عمل سیاسی  در برنامه عمل خود قرار داده بودند. آشکار است که ظرفیت این نوشته تنها بر گذری فراز گونه از تاریخ معاصر است و مدعیِ هیچ تحلیل چرایی و جزیی  نیست، که خود مستلزم پژوهش بسیار طولانی و مفصل خواهد بود. اسلام سیاسی مانند تمام ایدئولوژی های مطلق گرا و خود حق پندار از همان ابتدای پیدایش در فضای سیاسی جامعه ایران برای پیشبرد اهداف سیاسی  به خشونت، ترور و حذف مخالف متوسل شده است و برخلاف آنچه امروز  گفته و تبلیغ می شود، استراتژی رعب و وحشت اسلامگرایان نه ایده ی تازه ایست که در یک دهه اخیر ایجاد شده باشد و نه فقط گروه خاصی از باندهای اسلامگرا به آن دست زده اند. اعمالی چون ترور، بمب گذاری، گروگانگیری، آدم ربایی، شکنجه، تجاوز، خیانت به کشور، اتحاد با دشمنان میهن و  کشتار جمعی، اخاذی و سرقت همه و همه در سوابق این گروهها و بنا به تنوع زمانی یا مکانی یا نوع بافت ایدئولوژیک و یا استلزام قدرت طلبی به چشم خورده است. چشم بستن بر تاریخ و درس نگرفتن از آن هیچ سودی جز تکرار آن ندارد و مردمان دانا هرگز به دنبال چشم پوشی از تاریخ به بهانه های واهی نیستند. از نکاتی که در میان تحلیلگران رویدادهای سیاسی ایران پیرامون چگونگی و چرایی گرایش رهبری و گروههای اسلامگرای انقلاب اسلامی ۵۷ از شعارهای مردمی آن دوران مورد اشاره واقع می شود، تسلط گفتمان مطلق گرای خشونت طلب مذهبی  بر رویدادهای آن است . بررسی عملکرد سایر گروههای خشونت طلب از جمله سازمانهای چپ رادیکال در دوران جنگ سرد از حوصله این بحث خارج است اما گفتنی است که نقطه اشتراک سازمانهای کمونیستی با گروههای اسلامگرا علاوه بر باور به حذف مخالف، مطلق گرایی ایدئولوژیکی بود. این دو طیف غالبن با یکدیگر بده بستان های ایدئولوژیک هم داشتند. با توجه به اینکه بحث این نوشته بر روی اسلامگرایان و باتوجه دست بالای آنها درقدرت سیاسی دوران انقلاب و توسعه گفتمان خشونت در ایران، متمرکزشده است، در دنباله نوشته تنها به رفتارهای اسلامگرایان پرداخته میشود.

در صدر فهرست گروههای اسلامگرای تروریست می توان از گروه فداییان اسلام (۲) نام برد. این گروه اسلامگرا با هدف تاسیس حکومت اسلامی به رهبری طلبه ای به نام سید مجتبا نواب صفوی در سالهای پس از شهریور ۱۳۲۰ تشکیل شد و به ترور دگراندیشان و مخالفان سیاسی برای اهداف ایدئولوژیک خود دست می یازید.  این گروه چندین عملیات ترور از جمله ترور پژوهشگر برجسته ایرانی احمد کسروی را در پرونده دارد. اوج فعالیتهای این گروه در سالهای نهضت ملی نفت بود که چندین عملیات ترور برای قتل  دولتمردان وقت انجام دادند. گرچه اعضای این گروه بعدها بازداشت و به اعدام و حبس محکوم شدند اما اندیشه ی تاسیس حکومت اسلامی راه خود را در میان بنیادگرایان دینی باز کرده بود.

در اوایل دهه چهل روح الله خمینی در مخالفت با اصلاحات موسوم به انقلاب سفید که منجمله برای زنان حق رای قائل میشد، به مخالفت پرداخت و همین منجر به رویدادهای خرداد ۱۳۴۲ شد. از گروههای تروریست تاثیرگذاری بعدی هیات موتلفه اسلامی (۳)، سازمان مجاهدین خلق(۴) و  نیز در درجات بعدی اهمیت  مانند منصورون (۵) و امت واحده ، توحیدی بدر و غیره  می توان نام برد که همگی در فرآیندهای درون گروهی نیز با برخورد، انشعاب و یا ائتلاف روبرو می شدند (۶). تمامی این گروهها پیش از انقلاب سوایِ تفاوت در برداشتهای اسلامگرایانه ی خود، در یک نقطه اشتراک داشتند، کاربرد خشونت مقدس ترور و رعب و وحشت برای پیشبرد اهداف سیاسی. ایدئولوژی مذهبی با مشروعیت گرفتن از باورهای فرازمینی و تغییرناپذیر در پی تشکیل حکومت اسلامی به روایت های متنوع آن هستند و چون حق را به تمامی در جبهه خود می بیند، جایی برای گفتگو قائل نیست و در این راه ستیز با فرهنگ مدرنیته بخش لاینفک و راهبردی اسلامگرایان برای دستیابی به حکومت اسلامی است.  آنچه در رویدادهای پس از پیروزی انقلاب نیز دیده ایم و می بینیم.

آیت الله خمینی که از اواخر دهه ۴۰ طی چند سخنرانی در نجف و دوران تبعید راهبرد اسلام سیاسی خود را برای تشکیل حکومت ولایت فقیه اعلام کرده بود، اما با آغاز جرقه های انقلاب و سپس در زمانی که به پاریس رفت، احتمالن بنا به تقیه صحبتی از آن نکرد و درباره ی نوع حکومت آینده ایران، صرفن به دادن وعده های در خصوص   دموکراسی و آزادی های مدنی و حقوق بشر (۷) در حکومت آتی اکتفا می کرد.  وعده هایی که در همان  بامداد پیروزی انقلاب به مسلخ ائتلاف اسلامگراهای دو آتشه رفت. در تاریخ ۵ اسفند ۱۳۵۷ آیت الله خمینی حکم تشکیل دادگاه انقلاب به ماموریت صادق خلخالی را صادر کرد (۸) و بلافاصله روز ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ همه پرسی جمهوری اسلامی آری-نه برگزار شد که به درستی به آن عنوان «بیعت» داده اند. از آآگاهی و اعتماد مردم به یک رهبری مذهبی کاملن سواستفاده شد و آیت الله خمینی هندوانه دربسته ی خودش را که البته معدودی از حلقه ی آخوندهای دور و برش از محتوای آن آگاهی داشتند به مردم قالب کرد.   هر چه جریان انقلاب پس از پیروزی به پیش میرفت دایره ی حذف اندیشی اسلامگرایان هم گستردگی می یافت. این جریان ابتدا با حذف و شکنجه و حبس و مصادره اموال و اعدام پایوران رژیم پادشاهی و افسران مافوق ارتش با احکام دادگاهی چند ساعته و بدون روال دادرسی آغاز شد و به مرور با تایید رهبران اسلامگرا قطر دایره ی حذف بیشتر و بیشتر میشد. سپس محیط این دایره به سرمایه داران کلان و نیز صاحبان باشگاههای شبانه و کاباره ها رسید. هنرمندان، اهالی فرهنگ و روشنفکران  نیز از این موج خونین تصفیه در امان نماندند و دادگاه انقلاب   تجاوز به آزادیهای شخصی و تحمیل قوانین دخالت گرایانه ی زندگی از جمله در حقوق اقلیت های دینی چون بهایی و نیز زنان از این جمله است. دامنه کار به تصفیه های خونین داخلی  با گروههای قومی بجای گفتگو  و یافتن راههای تفاهم رسید. که چند و چون آن در فضای این نوشته نمی گنجد.

گروگانگیری در سفارت آمریکا (۹) نقطه ی عطفی در حذف جریان میانه رو و لیبرال از صحنه سیاسی به حساب می آید. این اقدام تروریستی با تایید رهبران گروههای اسلامگرا از طیف حزب الله تا مجاهد روبرو شد و البته عواقب وخیمی در روند حوادث کشور ایجاد کرد. دولت موقت که عناصر ائتلافی اسلامگرای نیمه لیبرال تا ملی گرا در آن حضور داشتند، سقوط کرد، بحث های مطروح در خصوص قانون اساسی در مجلس خبرگان به حاشیه رفت، حذف های گسترده با کمک پرونده سازیهای موهوم به نام اسناد لانه جاسوسی برای حذف رقبا (مانند جریان امیرانتظام) آغاز شد و موج حذف شدت بیشتری گرفت. بسیاری از تحلیلگران یکی از دلایل حمله عراق به ایران را در همین عمل تروریستی ونابخردانه می دانند. شاید بی سبب نباشد اگر آن روز را سرآغاز رسمیت یافتن «تروریسم دولتی» در ایران بنامیم.
به مرور با قدرت گرفتن نیروهای اسلامگرای هوادار خمینی،  خط کشی بین مردم و تولد پدیده ی «حزب اللهی» شکل گرفت که الگوی یک اسلامگرای افراطی وفادار به اسلام فقاهتی خمینی بود که او را در مقام ولایت فقیه و جانشین پیامبر و خدا بر روی زمین پرستش می کردند. این قشر در سطح رهبری به روحانیان تندرو نیز کادر اسلامگرایان افراطی بازاری-سنتی (موتلفه) یا اسلامگرایان خط امامی – چپ (مانند سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی) و در سطح هوادار به اقشار سنتی و حاشیه نشین مذهبی متکی بودند.  در قطب مخالف «حزب الله» نیروی «مجاهد» قرار داشت که او هم الگوی دیگری از یک اسلامگرای افراطی وفادار به مسعود رجوی بود که ادعای بازخوانی و فهم انقلابی نوین در متون اسلامی داشتند و برای رهبرشان حاضر به فدا کردن جان بودند. در سطح رهبری این سازمان افرادی با اندیشه های مطلقگرایی اسلامی-مارکسیستی  و در سطح نیروهای پایین جوانان محصل و دانشگاهی قشر متوسط جامعه بودند که از طریق جذابیت ادبیات اسلام انقلابی علی شریعتی و نیز آرمانگرایی مارکسیستی به آن پیوسته بودند  و البته طبیعی بود که دو پادشاه اسلامگرای متضاد در یک اقلیم نمی گنجیدند.  دو گروه حزب الله و مجاهد که تا آن زمان همکار یکدیگر در حذف وفاداران به نظام سلطنتی بودند، اکنون با ایمان به «حق مطلق» بودن خود، با افزایش تنش ها وتحریکهایی که قصد قضاوت در خصوص آغاز آن نیست، از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ بطور رسمی سلاحها برگرفتند و به جان یکدیگر افتادند. جانهای بی گناه و گناهکاری که فدا شد و فرجام آن برتری نیرویی بود که دست بالاتر داشت. حزب الله با اتکا به توده های سنت گرای اسلامی و اسلامگرایان خشونت پرستی چون لاجوردی، توانست گروه رقیب را تار و مار کرده و از صحنه خارج کند. پس از آن به سرعت نوبت به حذف نیروهای دگراندیش، لیبرالها، ملی گرایان، سکولارها و سپس چپها و کمونیست ها رسید. در این راه برای اسلامگرایان شکنجه، تجاوز، دادگاههای چند دقیقه ای بخشی از روال محسوب میشد. جنگ ایران و عراق هم چون نعمتی برای اسلامگریان در گسترش و تحکیم فضای تک صدایی  در همه صحنه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و آموزشی کشور بود.

فجایع دهه شصت اسلامگرایان آنچنان گسترده و ضد بشری است که پرداختن به آنها مستلزم سالها پژوهش و دستیابی  به هزاران مدرک و  مستندات پراکنده است، و تنها به تصفیه ی ادارات و سازمانها از  غیرخودیها و یا دخالت در زندگی  خصوصی افراد یا شکنجه و اعدام چند نفر نیست و کار از یک سو با خیانت به میهن  گروه اسلامگرای رقیب با همکاری   با کشور عراق در زمان جنگ با ایران و از سوی دیگر با کشتارجمعی زندانیان سیاسی توسط اسلامگرایان حاکم به اوج می رسد. پس از اینکه گروه اسلامگرایان موفق به حذف کامل مهمترین رقیب ایدئولوژیک خود شدند، موج قتلهای زنجیره ای مخالفان حکومت در داخل و خارج از کشور آغاز شد.

آنچه بیش از هر چیز در این رویدادهای خونین به نظر می رسد، عطش قدرت پرستی اسلامگرایان و تمایل به حذف دیگران نه تنها از صحنه ی سیاست بلکه حتا صحنه ی زندگی است.  چگونه است که یک ایدئولوژی که به نام خدا و گام برداشتن در راه او تعریف شده، چنین هیبت غیرانسانی و غیر توسعه و فاجعه باری به خود می گیرد؟ غایت ایدئولوژی دینی اسلامگرایان که   تاسیس یک حکومت دینی است، می تواند پاسخگوی این پرسش باشد.

هارتموت کراوس، جامعه‌شناس آلمانی (۱۰)، یکی از پژوهشگران حوزه‌ی نقد دین و ایدئولوژی است. وی آثار پرشماری در زمینه‌ی نظریه‌های مربوط به آگاهی انسان و تحلیل و نقد خردستیزی، به مفهوم روشنگرانه‌ی آن منتشر کرده است. اسلام‌گرایی نیز یکی از موضوع‌های کانونی پژوهش اوست. از دیدگاه کراوس، نفرت ویرانگر پیشگامان اسلام‌گرایی افراطی در سراسر جهان، که مقاصد خود را به شیوه‌های گوناگون بیان می‌کنند، نه آن‌گونه که بعضی مدافعان اسلام وانمود می‌کنند «بیماری روحی» است و نه آن‌گونه که بعضی شرق‌شناسان «نیک‌سرشت» ضدامپریالیست ادعا می‌کنند، واکنشی قابل‌فهم در برابر ستم غربی. بلکه باید آن را بیشتر محصول‌نهایی پردازش به تضاد و بحرانی واپسگرایانه، برپایه‌ی یک ایدئولوژی استیلاگرایانه افراطی دید که از گذرگاه برتری‌طلبی نظام ارزشی اسلامی، در وحدتی از دین مطلق، جهان‌بینی مطلق، اخلاق مطلق و دریافتی مطلق از حقوق بروز می‌کند. این، فی‌نفسه تجربه‌ی «ناب» تناقض‌های اجتماعی و پیامد بحران‌های مربوط به آن نیست، بلکه گونه‌ی تعبیر این تجارب، مطابق رهیافتی ذهنی به یک ایدئولوژی است. حال این ایدئولوژی هر اندازه می‌خواهد خردستیز و پریشان باشد.

وی همچنین بر آن است که :

فاجعه بار آن است که از قرآن و سنت، می‌توان گفته‌ها و «الگوهایی» بیرون کشید که اقدامات تروریست‌ها را مستدل و توجیه می‌کنند. کراوس در این پیوند به پژوهشگرانی استناد می‌کند که در کتاب خود تاکید کرده‌اند، سوء‌قصدکنندگان و عاملان انتحاری اسلام‌گرا، از نظر روانی تحت‌تاثیر آخرالزمان (آپوکالیپتیک) اسلامی هستند و در این افق، خود را خادمان واقعی و ابزار الله می‌پندارند. در این زمینه، عنصرهای عرفانی و جذبه نیز نقش دارند که درباره‌ی آن پژوهش چندانی انجام نشده است. بسیاری از شواهد و قراین بیانگر آن است که خودکشی فیزیکی عاملان انتحاری، اقدامی خلسه‌گونه و مقدس مانند ذکر در تصوف است که پیش‌درآمد آن، نابودی روحی فرد است.

به باور هارتموت کراوس، جدایی دین از دولت و سپهر خصوصی، اساسا در اسلام منتفی است. در اسلام، جامعه‌ی دینی و جامعه‌ی سیاسی یکی هستند. مردم همان امت الهی هستند و قوانین اسلامی (شریعت)، ‌همان قوانین دولتی. . اسلام در اصل، کمتر یک آموزه‌ی ایمانی معنوی، بلکه بیشتر یک جهان‌بینی سخت دینی و نظم ایدئولوژیک فرد‌ستیزانه است که تنظیم مطلق همزیستی اجتماعی و بویژه زندگی خانوادگی را تا کوچک‌ترین جزییات هدف گرفته است. در این چارچوب، حاکمیت سیاسی، با تهدید به مجازات‌ها و کنترل آهنین قواعد مجموعه قوانین اخلاقی پیوند خورده است. معنای اجتماعی این نظام ارزشی یکپارچه‌ی دینی، نهایتا در مشروعیت‌بخشی و تثبیت مناسبات حکومتی مبتنی بر ویژگی‌های فرهنگی خلاصه می‌شود. با نگاهی مشخص باید گفت‌، اسلام به عنوان یک نظام ایدئولوژیک موثر در فرهنگ، در خدمت استبداد شرقی است و تحقق حقوق‌بشر، رهایی جامعه و فردیت را مانع می‌شود.

اسلام نیز مانند دیگر ایدئولوژی‌های حکومتی پیشامدرن، با ویژگی‌هایی چون فقدان آزادی گزینش دین، نارواداری به مفهوم مدرن آن، درماندگی فرد در برابر قدرت جمع و دولت و نیز ستم بر اقلیت‌ها و زنان مشخص می‌شود. تنها یک تحول ژرف و همه‌جانبه در میان مسلمانان و پیش از هر چیز سکولاریزاسیونی که ساختارهای اجتماعی و سیاسی مستبدانه و فردستیزانه و تکیه‌گاه‌های مقدس آن‌ها را درهم‌شکند، اسلام را با دمکراسی و حقوق‌بشر تلفیق‌پذیر خواهد کرد. ولی از یک چنین «انقلاب درون اسلامی» در هیچ جا نشانی دیده نمی‌شود.

دیگر تجربه سی سال حکومت دینی به ملت ما نشان داده  که در این انقلاب «درون اسلامی» چه چیزهایی باید زیر و زبر شود تا ایدئولوژی مطلقگرای حاکم که پناهگاه قدرت است به چالش کشیده شود. آنچه به این حکومت ادامه حیات می دهد همین جو ترور و رعب و وحشت است ولی نه فقط در محیط جامعه بلکه در ذهن خود ما مردمان. شکستن این جو، شکست قدرت حکومت است اما نبرد اصلی باید در ذهن خود ما و با تابوهایی باشد که از دوران کودکی بدون پرسش و نقدی، به ذهن و روان ما وارد شده و به جایگاه رفیعی رفته که دیگر خودمان در درون ذهن هم جرات نداریم از چون و چند آنها پرسش کنیم و رفته رفته در بافت فرهنگ ما جای گرفته است.

با مطالعه قرآن و تاریخ اسلام و رفتارهای متولیان دین، آشکارا استفاده از خشونت و تجویز آن برای پیشبرد اهداف ایدئولوژیک دیده می شود، امری که در دنیای حاضر و با رشد آگاهی و نگرش اجتماعی، نتیجه ای جز تولید نفرت و گسترش جنگ و کشتار بین مردمان ندارد. همچنین آموزه های متعصبانه و رفتار تبعیض آمیز با دگراندیشان و دگرباشان برای تسلیم یا نابودی آنها در سرلوحه ی برنامه اسلامگرایان قرار دارد. آشنایی با فرهنگهای گوناگون، مطالعه تاریخ تمدن بشر و جنگ ها و دوره های گوناگون، مطالعات جامعه شناسی و روانشناسی و تشریح کاربردهای عملی آن برای عموم، فقرزدایی و رشد اقتصادی جامعه، گسترش رسانه های آزاد و جریان آزاد اطلاع رسانی و  آزاد کردن پرسش و نقد هر چیز از قرآن و نپذیرفتن هیچ اصل بدون تحقیق عقلی و منطقی و گزینش خردمندانه ی امور زندگی، از راههای خشونت زدایی و ناکارآ کردن ایدئولوژی مطلق گرای اسلامی است.

شاید بیراه نباشد اگر بگوییم، هیچ چیزی برای یک ایدئولوژی مطلق گرا کشنده تر از آشکارسازی نسبیت حق و ترویج فرهنگ مدارا نیست.

پی نوشت: لینک نوشته در اخبار امروز

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=29002

لینک نوشته در سکولاریسم نو

http://newsecularism.com/2010/09/27.Monday/092710.Farhang-Abtin-Seven-decades-of-fundamentalism.htm

————————————————————————————————–

پانویس:


(1) In a letter to Rabbi Solomon Goldman of Chicago’s Anshe Emet Congregation, Albert Einstein writes:

A man who is convinced of the truth of his religion is indeed never tolerant. At the least, he is to feel pity for the adherent of another religion but usually it does not stop there.

The faithful adherent of a religion will try first of all to convince those that believe in another religion and usually he goes on to hatred if he is not successful. However, hatred then leads to persecution when the might of the majority is behind it.


(۲) فداییان اسلام : «فداییان در شرح اندیشه‌های خود در رابطه با حکومت اسلامی، نخستین برنامهٔ مدون خود را بصورت قانون اساسی و بر پایهٔ مبانی اسلامی خود در قالب کتابی با نام «رهنمای حقایق یا نماینده حقایق نورانی این جهان بزرگ» به قلم نواب صفوی ارائه دادند که به مانیفست فدائیان اسلام و مبنای سنت فکری این جریان بدل شد. این برنامه قاعدتاً باید در سالهای ۲۸-۱۳۲۷ تدوین یافته باشد، سرانجام در سال ۱۳۲۹ به صورت هماهنگ و همزمان بین رجال سیاسی و مذهبی از طریق پست توزیع گردید. مامورین امنیتی که از این ماجرا غافلگیر شده بودند، سعی در جمع آوی مابقی کتب کردند که موفق نشدند.»

(۳) هیات موتلفه اسلامی: «هیئت مؤتلفه اسلامی با به کارگیری عناصر سازنده و شایسته، برای ریشه کنی عوامل فساد دست به اقدامی ارزنده آن هم در روزگار خفقان و اختناق شاه زد. این تشکل، وقتی بیانیه ها و فریادهای هشداردهنده خود را کارساز ندید، اعلام انزجار خود را در قالب نابودی طاغوتیان ریخت و عملیات مسلحانه را برگزید. حسنعلی منصور، یکی از مهره های وابسته به غرب است که در اوایل بهمن 1343 به دست این نیروها از بین رفت. این مقاله به مناسبت 26 خرداد 1343، سال روز شهادت عوامل این اقدام غرورآفرین، به زندگی آن بزرگواران می پردازد.»

(۴) سازمان مجاهدین خلق ایران: «سازمان مجاهدین خلق ایران در سال ۱۳۴۴ توسط سه تن از روشنفکران جوان مسلمان ، با هدف سرنگونی رژیم وابسته پهلوی و برقراری حکومت اسلامی تاسیس شد . این سازمان نیز همچون اغلب گروههایی که در دهه ۱۳۴۰ مشی قهر آمیز را در مبارزه برگزیدند ، تحت تاثیر سرکوب قیام ۱۵ خرداد و شکست مبارزات مسالمت آمیز ، در جریان تدوین استراتژی به ” مبازره مسلحانه “رسیده و به تدریج با بهره گیری از تئوریهای انقلابیون آمریکای لاتین شیوه ” جنگ چریک شهری ” را در تاکتیک پذیرفت .
پس از چند سال کار مطالعاتی و خودسازی نفرات و سپس مرکزیت سازمان به انجام کارهای عملیاتی و نظامی مشتاق شده و در یک همه پرسی تشکیلاتی (۱۳۴۷ ) پاره کردن تور پلیسی و بر هم زدن ثبات رژیم ، تنها در پرتو عملیات مسلحانه امکان پذیر معرفی گردید و تاکید شد که ایدئولوژی اسلام و بالاخص مکتب تشیع و سنتهای انقلابی و مبارزاتی تشیع را بایستی در بسیج توده های مردم بکارگیری نمود

(۵) یادداشتی در شناخت بهتر منصورون: «گروه منصورورن فعالیت های مسلحانه متعددی در سال 56 و 57 داشت که بنا به اظهار برخی از اعضاء، مجوز شرعی برای آن گرفته می شده است. کشتن سرگرد عیوقی رئیس گارد دانشگاه جندی شاپور، و چندین نفر از مسئولان شهربانی در نقاط مختلف و نیز تلاش برای حفظ جریان اعتصابات نفت در جنوب، از فعالیت های عمده این گروه است.»

(۶) از سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي تا سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ايران، گفتگو با حسین فدایی، الف

(۷) سخنان و وعده های آیت الله خمینی پیش از انقلاب

(۸) دادگاه هاي انقلاب تشكيل شد«جناب حجه الاسلام آقاي حاج شيخ صادق خلخالي دامت افاضاته
به جنابعالي ماموريت داده مي شود تا در دادگاهي که براي محاکمه متهمين و زندانيان تشکيل مي شود حضور به هم رسانده و پس از تماميت مقدمات محاکمه با موازين شرعيه حکم شرعي صادر کنيد .
روح الله الموسوي الخميني
»


(۹) نقش اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری در استقرار استبداد فقیه در ایران ، ج.پاکنژاد، عصرنو

(۱۰) اسلامگرایی، توتالیتاریسم زمانه ی ما، بهرام محبی، ایران امروز

 

Read Full Post »