Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

ظرف سه دهه حکومت اسلامی در ایران، اوباش و اراذل که در لایه های زیرین هرم قدرت قرار داشتند، بمرور خود را بالا کشیده و اکنون با دینکاران در رقابت برای تصاحب کامل قدرت قرار گرفته اند. در دهه نخست حکومت دینی، اراذل و اوباش نقش نیروهای سرکوب امنیتی – نظامی و نیز گروههای فشار را بازی می کردند اما در دهه دوم این نقش به یک قدرتِ اقتصادی گسترده تسری یافت و اکنون با پایان دهه سوم، بخوبی گسترش این شبکه به مافیای قدرتمند و عظیم سیاسی – اقتصادی و نظامی دیده می شود.

اراذل و اوباش همواره در راس سوم مثلی قرار داشتند که دو راس دیگر آن دینکاران و قدرتمداران سیاسی بودند و هر کدام از این راسها نیز پایه هایی از محبوبیت در بخشهایی جامعه برای خود دست و پا میکردند سابقه حضور سیاسی لمپنها در نقش گروههای فشار به عصر حکومت سیاسی – مذهبی صفویان و بعد مشروطه باز میگردد.  زمانی که اوباش سنگلج و چاله میدان دسته راه انداختند، جمعی را نیز با خود همراه کردند و به جلوی مجلس رفته و شعار میدادند : «ما دینِ نبی خواهیم- مشروطه نمی خواهیم» . سپس اوباش نزد شیخ فضل الله نوری و حاجی میرزا ابوطالب یزدی و سایر دینکاران مخالف مشروطه رفتند و به اتفاق آنان به میدان توپخانه آمدند و ضمن عربده کشی به سلاخی مردم پرداختند [1]. در بخش نخست نوشته گفته شد که نمونه ی آشکار همراهی سه راس مثلث در کودتای 28 مرداد است. اما رویدادهای پس از خرداد 42 نشان داد که پیوندهای اجتماعی و سنتی دینکاران با لمپنها نیرومندتر است.

نقاط تشابه  برجسته این دو گروه ( لات و دینکار) در مَنِش نوچه پروری، تجدد ستیزی، زن ستیزی، قانون گریزی، خشونت طلبی، باور به  استراتژی ترور و رعب و نسق کشی و نیز جایگزینیِ خرافات بجای اخلاقیات است. طبیعی است که لایه های گسترده ای از جامعه سنتی و مذهبیِ آن روزِ ایران که می توان بخش تاثیرگذاری از آن را در گروههایی از بازاریان (متوسط سنتی) و حاشیه نشینان شهری  یافت،  با این منش همراه بودند.

روح الله خمینی که ادعای ماموریت برای مستضعفین داشت، گرچه آدرس را می داد اما نشانیِ آن دقیق نبود. بدین معنا که ماموریت او برای بهبود زندگی طبقه «مستضعف اقتصادی» و فقرا دستاوردی نداشت بلکه حاصل آن به سود جیب قشر «مستضعف فرهنگی» و لمپن ها سرازیر شد. برای حفظ امنیت حکومت اسلامی، گروههای چماقدار به مرور در محلات شهرها و روستاها بوسیله ملاها  تشکیل شدند. تشخیص مرز بین متعصبان اسلامگرا و لمپنها در گروههای چماقدار حکومتی اوایل انقلاب،  بواسطه رفتار مشابه آنها اغلب بسیار دشوار است. دسته های چماقداری که در سالهای نخست انقلاب در کار سرکوب  مخالفان حکومت بودند ملغمه ای از این دو گروه بودند که تشابهات زیادی هم از نظر رفتاری و فرهنگی داشتند با این تفاوت که اسلامگرایان از روی اعتقاد دینی و فرهنگ قشری به اوباشگری دست می زدند و لمپنها  از روی غریزه  و فرصت طلبی،  اما نتیجه ی عمل لمپنیزم بوده است. از سردسته های مشهور چماقداران خیابانی در ابتدای انقلاب باید از هادی غفاری نام برد که در سرکوب دانشجویان در هنگامه ی انقلاب فرهنگی و نیز گروههای مخالف سیاسی بسیار فعال بود. از شعارهای این گروههای تندرو که خود را «حزب الله» می نامیدند این بود :    «خمینی ی عزیزم بگو تا خون بریزم» [2] .  این گروههای اوباشِ عقیدتی یا طبقاتی  بمرور در نیروهای نظامی ، امنیتی و قضایی حکومت جذب شدند و در این نوشته بطور مشخص به زمینه های اوباشگری در نیروهای بسیج، سپاه و نیروی انتظامی پرداخته میشود.

سید علی خامنه ای رهبر فعلی جمهوری اسلامی  از ابتدای انقلاب علاقه خاصی به امور امنیتی و نظامیگری داشت و همواره مشاغلی در این حیطه به عهده می گرفت. وی پس از درگذشت خمینی ،  با برنامه ریزی یار بانفوذ سابقش اکبر رفسنجانی و همراهی احمد خمینی به رهبری حکومت انتخاب شد.  صلاحیت وی برای ارتقا به مقام ولایت فقیه حتا از سوی دینکاران بشدت زیر سئوال بود و نزدیکان و یاران و مدیران درجه اول خمینی نیز بخوبی از این امر آگاه بودند و از طرف دیگر فاقد کاریزمای خمینی نیز بود. خامنه ای ناچار برای پر کردن خلا مشروعیت دینی و سیاسی، روزبروز تکیه اش به نیروهای امنیتی و نظامیِ رده های میانی  که میتوانستند نزدیکان معتمدتری برای او باشند، بیشتر میشد و همزمان به حذف و برکناری یاران و همدستان سابق و نزدیکان خمینی روی آورد تا بتواند ضمن ایجاد یک  مشروعیت آمرانه، طبقه ی جدیدی از وفاداران را به دور خودش ایجاد کند [3] . تاکتیک اصلی خامنه ای برای جذب این گروه از وفاداران به عنوان مدیران جدید کشور،  بهره برداری از طمع قدرت و ثروت آنان به عنوان طبقه نوکیسه بی فرهنگ [4]   بوده است و همزمان برای به خدمت گرفتن سیاهی لشکر عقیدتی از میان «بسیجیان جنگ ندیده» از  استراتژی فریبکاری دینی و اسطوره سازی مذهبی سواستفاده جسته است.

این سیاست خامنه ای منجر به آن شد که اوباش خیابانی حزب الله و امنیتی – سپاهی های درجه دوی دهه شصت، در دهه هفتاد به فعالیت های اقتصادی و فرهنگی روی اورده و پس از 18 تیر 1378 در عمل به عنوان رقبای تازه سیاسی در کنار دینکاران وارد صحنه شوند. برکشیدن احمدی نژاد به عنوان یک فرد بی فرهنگ و شرور با پشتیبانی نیروهای نظامی و امنیتی نیز در ادامه سیاست خامنه ای برای کوتاه کردن ارتفاع سیاستمداران حکومت اسلامی نسبت به ارتفاع شخصیتی خودش بوده تا از این جهت بتواند احساس بلندمرتبگی به خودش القا کند.

 

سپاه، فرهنگ بسیجی و آیین چماقداریِ دینی

وزیر علوم حکومت اسلامی در اظهار نظری گفته بود که دانشگاه مخالف فرهنگ بسیجی با خاک یکسان میشود. [5] از این گفته بخوبی میتوان به ماهیت آنچه موسوم به فرهنگ بسیجی است، پی برد. بسیج در حال حاضر ابزار حکومتی برای آزار و سرکوب خیابانی مردم تا مرز کشتار محسوب میشود.  عنوان بسیجی برای بسیاری از شهروندان ایرانی، یادآور نوجوان 14-15 ساله ای است که باتوم یا اسلحه به دست بر سر چهارراه ها ایستاده و به بازرسی، توهین و آزار رهگذران میپردازد،  البته برخی هم با شنیدن این نام به یاد کودکانی می افتند که در زمان جنگ ایران و عراق  از طریق مساجد به جبهه ها می رفتند و هرگز باز نمی گشتند. بسیجیان جوان معمولن افرادی بشدت مذهبی دُگم با بینش تک محوری هستند و هرگز فرصت تجربه شخصی ارتباط با ملل و تمدن و فرهنگهای متفاوت را نداشته  و تصور می کنند در مرکز حق مطلق قرار دارند و به نظرشان امام خامنه ای مرکز کاینات است و همه جهان و سیارات و منظومه ها پیرامون بیت رهبری میچرخد و بر اساس آموزه های تقلیدی، رفتارهای اوباشگرانه را آیین ولایتمداری می دانند.

«فرهنگ بسیجی» که توسط حکومت اسلامی تبلیغ شده و میشود، دارای شاخص هایی از قبیل ولایت پذیری، امر به معروف و نهی از منکر ، غیرت دینی و خشم مقدس است که معادل دقیق آنها را در فرهنگ  لمپنها عبارتند از نوچه گریِ آقا، تجاوز به حریم شخصی و دخالت در زندگی دیگران، تفتیش عقیده و خشونت طلبی. این یعنی آنکه حاکمیت با استفاده از تعاریف مذهبی، پرورش طبقه  لمپن و لات را بصورت تئوریزه درآورده است و آن را فرهنگ بسیجی میخواند.

در اینجا مناسب است که کمی به تاریخ نقب بزنیم و شکل گیری سپاه و بسیج را نگاهی دوباره  بیاندازیم.  سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در 2 اردیبهشت 1358 بدلیل بی اعتمادی به ارتش،  با پشتیبانی روح الله خمینی و توسط گروهی از  اسلامگرایان تندرو به منظور حفاظت از منافع ایدئولوژیک حکومت اسلامی  تاسیس یافت . برعکس ارتش ایران، حراست از منافع ملی  وظیفه سپاه  نبوده  و نیست. سازمان بسیج مستضعفان نیز در تاریخ  5 آذر 1358 به فرمان روح الله خمینی  با هدف  سازماندهیِ مردمِ حامی حکومت اسلامی تشکیل یافت و زیر نظر سپاه پاسداران قرار گرفت.  سپاه و به تبع آن بسیج در دوران جنگ با عراق بمروردر کانون توجه قرار گرفتند.

واقعیت آنست که بزرگترین پیروزی ملی ایرانیان در جنگ با عراق طی دو سال نخست، در آزاد سازی حصر آبادان و سپس بازپس گیری خرمشهر با مدیریت فرماندهان ارتش بدست آمد  و البته نیروهای مردمی و سپاهی زیادی نیز در این نبرد میهنی فداکاری کردند و جان باختند [6]. اما طی شش سال باقیمانده جنگ که از جنبه میهنی خارج و بصورت ایدئولوژیک حکومتی برای رسیدن به قدس از راه کربلا درآمده بود، قدرت سپاه بمرور افزایش یافت و از آنجاییکه فرماندهان سپاه دارای سواد و دیسیپلین نظامی نبودند، تنها تاکتیک موثر آنان برای پیشروی در جبهه ها، استفاده از موج پیاده نظام  و دادن تلفات سنگین انسانی برای هر پیشروی بود و طی آن شش سال این نیروها برای حفظ منافع ایدئولوژیک حکومتی از جان خویش مایه گذاشتند . وظیفه بسیج در سالهای جنگ،  تحریک عواطف مذهبی کودکان و نوجوانان جامعه و کشاندن آنان به جبهه های جنگ بود. مشهور است که در آن زمان حکومت کلیدهای پلاستیکی بهشت را بین این کودکان تقسیم کرده بود و نیز اسب سوارانی را نیز به استخدام در آورده بود که هر از چندی در نقش امام زمان شیعیان در افق اردوگاهها ظاهر شوند تا آمادگی این کودکان برای شهادت تقویت شود.

با پذیرش قطعنامه توسط خمینی، سپاهیان و بسیجیان که هزینه های فراوانی برای   پیشروی بسوی قدس داده بودند، همه چیز را از دست رفته دیدند و  در معرض ضربه روحی شدیدی بودند. گروهی از این نیروهای حزب اللهی حالت طلبکاران از حکومت را پیدا کردند و انتظار داشتند جامعه باید تاوان ناکامی آنها را بدهد. این البته برای حکومت دینکاران نیز “تهدید” محسوب میشد، از این رو حکومت باید این تهدید را به فرصت تبدیل میکرد.پس از مرگ خمینی، توهم همیشگی خامنه ای در خصوص لزوم مبارزه با فرهنگ طبقه متوسط و تمدن شهرنشینی به عنوان «دشمن»، و اتکای وی به نیروهای نظامی اش سبب شد که جبهه ی تازه ای برای بسیجیان و سپاهیان در شهرها و برعلیه طبقه متوسط مدرن معرفی شود. از ابتدای دهه 70  بسیج با  همکاری سپاه و نیروهای اطلاعاتی گروه چماقدارانی به نام «انصار حزب الله» تشکیل دادند که شاخه های آن از درون بسیج دانشگاه تا حراست ادارات گسترده شده بود. آنها در این دوره باید به سینماها و مراکز فرهنگی و تفریحی در شهرها حمله می کردند و دانشجویان و مردم عادی را کتک می زدند تا از تهاجم فرهنگی جلوگیری کنند.

از سوی دیگر واگذاری باجهای علمی و اقتصادی به وزارت اطلاعات و سپاه و بسیج و کمیته چی ها  نیز در این دوره آغاز شد. اعطای درجه بندیهای بی ضابطه ی نظامی در سپاه و نیروی انتظامی، توزیع درجات فله ای علمی دکترا بین  افرادی از قبیل دکتر حسین الله کرم، دکتر محسن  رضایی، دکتر حسن عباسی و امثالهم و مهمتراز همه اعطای مزایای اقتصادی ویژه  و انحصار ثروت ملی به سردارهای میلیاردر مانند صادق محصولی در این چارچوب بوده است.. [7]

پس از جنایت  18 تیر 1378 و رو شدن دست نیروهای اوباش امنیتی نظامی حکومت در آن رویداد، بمرور ترکهایی در این نیروها و در جهت ریزش قدیمی ترها آغاز شد.  اما دینکاران که صدها سال کنترل و نفوذ در اعماق فرهنگ مذهبی و سنتی جامعه را تجربه کردند،  راه جذب گروههای تازه را از طبقات پایینِ فرهنگی و اقتصادی بخوبی بلد هستند.  شواهد موجود نشان داده که این نیروها در سنین پایین بیشتر تحت تاثیر باورهای خرافی و اعتقاد به امام خامنه ای قرار می گیرند و حداکثر به «ساندیسی» راضی هستند، اما هر چه سن و تجربه آنها بیشتر میشود، ساندیسهای جذابتر و باجهای بزرگتری می خواهند و نمونه جالب یکی از این لمپنها فردی بنام حسن میرکاظمی  است که ضمن مدیریت کارخانه های   دنیای فلز، پارسیان فلز البرز و لوح فشرده پارس همزمان سرپرستی بسیج مسجد الهادی و چماقداران موتورسوار را به عهده دارد و البته  بدهکارترین وام گیرنده به بانک کشاورزی با یک فقره بدهی 175 میلیارد تومانی هم بوده است. [8]

 

حسن میرکاظمی

بر اساس تحقیقات مؤسسه رند، سپاه پاسداران ایران از زمان پایان جنگ ایران و عراق تاکنون با انعقاد ۷۶۵۰ قرارداد از طریق مؤسسات وابسته به خود فعالیت‌های اقتصادی گسترده‌ای داشته‌است. موقعیت ویژهُ سپاه، این نهاد را از شرکت در مزایده‌های اقتصادی برای خرید سهام شرکت‌ها بی‌نیاز کرده‌است و این مسئله موجب رنجش بخش خصوصی شده‌است. از تحلیل‌گران اقتصادی ایران نقل کرده که درآمد حاصل از فعالیت سپاه در «عرصه‌های غیرقانونی اقتصاد» تا ۱۲ میلیون دلار در سال می‌رسد. [9]

یکی دیگر از چهره های شناخته شده  چماقداری بسیج، مسعود دهنمکی است که  در جنایت 18 تیر 1378 نیز شرکت داشته و آشکارا از قتل روشنفکران سکولار پشتیبانی میکرد. بنا به نظر خانواده عزت ابراهیم نژاد  که در جریان حمله لباس شخصی های بسیجی و نیروی انتظامی به کوی دانشگاه کشته شد، مسعود ده‌نمکی و مهدی صفری تبار پسر امام جمعه اسلامشهر در قتل پسرشان دست داشته  و خطاب به ده‌نمکی می گویند:

در ۱۸ تیر ۱۳۷۸، عزت را شبانه و تک و تنها به گوشه‌ای کشاندی و با ضربات چاقو، زنجیر خودت و دوستانت عزت را از پا درآوردی و در نهایت با تیر خلاص مهدی صفری تبار پسر امام جمعه اسلامشهر (فرمانده سپاه) که در شقیقه و چشم چپ عزت وارد کرد او را از پای در آوردید… [10]

 

دهنمکی پس از برکشیدن احمدی نژاد و هم تیپ هایش به سطوح بالای سیاسی، فیلمی به نام «اخراجی ها» را با موضوعِ   تحول معنوی اوباش تحت تاثیر شرکت در  جبهه  وجنگ و آکنده از دیالوگهای لمپنی و لات بازی  کارگردانی  کرد  تا فرهنگ بسیجی را به عرصه هنر هم   وارد کند. این فیلم  با پشتیبانی کامل حکومت به مورد استقبال گسترده و بی نظیری  از سوی اقشار مختلف مردم با فروش میلیاردی  قرار گرفت که در خصوص چرایی آن نظرات مختلفی ابراز میشود. گرچه از یک سو برخی این موفقیت  را مرهون واقعگرایی فیلم می دانند [11]، اما از سوی دیگر بسیاری آن را بدلیل نیاز مردم تحت سیطره حکومت دینی به خنده و  رفع تابو از ادبیات اوباش در سینما [12] و البته شاید کنجکاوی تماشاگران در خصوص شخصیت بدنام دهنمکی می دانند. نکته ی ظریفی که در مورد داستان دهنمکی  میشود اشاره کرد آن است که شاید وی با قهرمانان فیلمش همذات پنداری کرده، و خود را یکی از آن اراذلی میداند که با حضور در جبهه حق علیه باطل، نور معنویت در دلش تابیده است.

افزایش تصاعدی نارضایتی های مردمی از حکومت دینی در دهه هفتاد و اوج آن در 18 تیر هم دینکاران و هم فرماندهان فاسد سپاه را از آینده بیمناک می کرد. فاز نهایی این کار اردو کشی علنی سپاه به صحنه سیاسی بود.  پیش تر در خصوص انتصاب محمد علی (عزیز) جعفری به فرمانده سپاه توسط خامنه ای علایمی آشکار شده بود. در حقیقت سابقه ی عزیز جعفری در زمان فرماندهی قرارگاه ثارالله و سرکوب اعتراضات دانشجویی نشان می داد که خامنه ای از دو سال پیش از انتخابات ریاست جمهوری 1388 خود را  برای سرکوب شدید مردم آماده می کند.

محمدعلی جعفری با دسته‌بندی تهدیدات علیه جمهوری اسلامی به تهدیدهای نرم، نیمه‌سخت (شورش‌های مردمی بدون سلاح گرم، تهدیدهای اقتصادی-سیاسی داخلی و خارجی) و سخت (شورش‌های مسلحانه، جنگ داخلی و جنگ خارجی) وظیفه مبارزه با تهدید نرم را به بسیج غیرنظامی، نیمه‌سخت را به بسیج نظامی و سخت را به نیروی زمینی سپاه و بسیج نظامی محول می‌کند. در حقیقت دغدغه و وظیفه اصلی وی سرکوب مردم و البته با تقسیم بندی آن در مراحل گوناگون تهدید علیه حکومت اسلامی است. [13] افزایش بودجه نظامی و نیروهای سپاه و بسیج از سال 85 با نظر خامنه ای نیز  اهداف مشخصی را در همین جهت تبیین می کند. [14]

 


سردارانِ تیغ زن

نهاد مسلح دیگری که  برای حفظ امنیت انقلاب اسلامی تشکیل  شد کمیته انقلاب اسلامی بود که  تاسیس آن به 23 بهمن 1357 باز میگردد و  پایه های آن در مساجد محلات ریخته شد [15] و  در کنار گروهی از انقلابیون این ارگان مکان مناسبی نیز برای گردهم آمدن و تجدید قوای گروهی اوباش حاشیه نشین شد. سازمان «کمیته های انقلاب اسلامی» نقض حقوق شهروندی و تجاوز به حریم خصوصی را  برای همیشه در تاریخ حکومت مذهبی ایران  نهادینه کرد.

اسماعیل افتخاری ملقب به اسمال تیغ زن

این کمیته ها بعدها در اواخر دهه شصت با شهربانی ادغام شد و نیروی انتظامی کل کشور حاصل آن است. تعیین فرمانده این نیرو به دستور مستقیم رهبر جمهوری اسلامی و یا پس از تفویض وی به وزیر کشور صورت می گیرد و البته حاصل این اقدام مسلط کردن نیروهای کمیته چی بر شهربانی طی یک فرآیند میان مدت بود.  آن گروه از نیروهای لمپنی که در کمیته ها جمع شده بودند، توانستند اخاذی، مصادره اموال مردم، سرقت ، تجاوز و  قتل شهروندان را در پوشش «عمل انقلابی» دنبال کنند. نمونه مشهور این گروه  «اسماعیل افتخاری» یا «اسمال تیغ زن» محسوب میشود، فردی که از باجگیران محله جمشید تهران در پیش از انقلاب بود و پس از انقلاب تا سرکردگی در کمیته های  انقلاب و نیز مدارج بالای وزارت اطلاعات را پیمود و پرونده سنگینی از جرایم از سرقت تا قتل را با خود حمل می کند. وی در ابتدای انقلاب اقدام به راه اندازی » گروه ضربت جنوب تهران » نمود و کارش را با حمله به منازل و مغازه ها و ادارات جنوب تهران و بازداشت افرادی را که وی ساواکی و شهربانی چی زمان شاه می خواند آغاز کرده ، گروه ضربت بعدها در کمیته های انقلاب اسلامی ادغام شد و وی نیز به عنوان اولین فرمانده کمیته منطقه 12 تهران شناخته شد. جالب آنجاست که روز 5 مهرماه 1358 مهدوی کنی سرپرست وقت کمیته های انقلاب از تصفیه کمیته ها از نیروهای ناسالم خبر داده بود [16] حال آنکه بعدها  نه تنها اسمال تیغ زن ترفیع گرفت بلکه بنا به گفته برخی منابع، از همپالکی های آن روز وی دستکم دو نفری اکنون در رتبه های بالای نیروی  انتظامی مشغول به کارند، سردار علیرضا طاهری و سردار علیرضا اکبرشاهی که این دومی   هم اکنون فرمانده انتظامی استان تهران است. [17]  و [18]

 

سردار علیرضا اکبرشاهی از همکاران اسمال تیغ زن در باند ضربت جنوب تهران

در میان سرداران نیروی انتظامی امثال این افراد هرگز کیمیا نیست. از سردار فرهاد نظری یکی از متهمان یورش به کوی دانشگاه در سال 1378 گرفته [19] تا سردار محمد رضا نقدی (فرمانده فعلی بسیج)  شکنجه گرِ  بازداشتگاهِ مخفیِ وصال [20]  سردارهای چماقدار و لات فراوانند  و البته همه هم به بد اقبالی سردار رضا زارعی نیستند [21]  که ظاهرن گاهی اختلافات درونی شبکه های حاکم سبب حذف و افشای گوشه ای از فساد آنها شود. چنانچه ماجرای حضور و رفتارهای جنایتکارانه سردار احمدرضا رادان جانشین فرمانده کل نیروی انتظامی در بازداشتگاه کهریزک با سکوت و انکار به بوته فراموشی سپرده شد. [22] نقشی که بنا به گزارشی از گفته های شاهدان عینی که بدلایل مشخص جرات بیان نام خود ندارند، چنین ذکر شد:

هر روز صبح سردار رادان به این محل سرکشی می‌کند و خود شخصا هر روز چند نفر از بازداشت شدگان را مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار می‌دهد. بهترین ابزار شکنجه در دست رادان، شلنگ است. وقتی صبح هر روز صدای هلیکوپتر می‌آید، بچه‌ها به خود می‌لرزند و می‌فهمند که رادان آمده. [23]

از نکات حیرت آور هم اینکه همین افراد هر از گاهی طرحی به نام مبارزه با ارذل و اوباش اجرا می کنند و گویی رقبای فقیر، بی نفوذ و بی قدرت خود را حذف میکنند. در تمام بیانیه های نیروهای انتظامی و سپاه و سخنرانی های سرداران آن در طول این سالها هر جا به مردم معترض به حکومت اشاره شده، زبان و ادبیات لمپنی و تحقیرآمیز همراه با توهین، تهدید و نسق کشی بکار رفته و در رویدادهای پس از انتخابات 88 که کار را به کشتار علنی مردم بی دفاع با سلاح سرد و گرم در خیابان و شکنجه و تجاوز جنسی به معترضان رساندند.

 

ضیافت شام احمدی نژاد، رییس جمهوری اسلامی برای مورالس رییس جمهور بولیوی

«اوباش سالاری» در ایران امروز یک واقعیت است. ایرانیانی که در جامعه ایران زندگی می کنند ترویج فرهنگ لمپنیزم را از سریالهای تلویزیون دولتی  گرفته تا برخوردهایِ اداریِ روزمره احساس می کنند و می بینند که  ظرف 30 سال گذشته روز بروز حکومت بیشتر ماهیت واقعی خود را آشکار کرده و تلاش پردامنه ای می کند تا مدل رفتاری فرد لمپنی مانند احمدی نژاد را به عنوان الگویی برای هر شهروند ایرانی تبدیل کند. رفتارهای حکومت اسلامی-نظامی ایران رفتارِ نظامیان اقتدارگرا نیست، بلکه رفتار عده ای اوباش مسلح است. اوباشی که درجات سرداری و دکترا و میلیاردی و احکام ریاست و وزارت گرفته اند اما نکته ای که خودشان هم می دانند آنست که «اسمال تیغ زن درون بیت رهبری هم که برود، باز همان اسمال تیغ زن است».

 

لینک نوشته در وبسایت  اخبار روز :  http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=33933

 

*توضیح:

عنوان این نوشته با الهام از عنوان نوشته دکتر هوشنگ کاووسی منتقد سینمایی در سال 1348 با عنوان «از داج سیتی تا بازارچه نایب گربه» در نقد فیلم قیصر گرفته شده است

———————————————————————————————————————————–

پانویس:

[1] اراذل و اوباش حکومتی – دکتر مسعود نقره کار http://www.iranian.com/main/2007-11

[2] گروههای «فشار و کشتار» سربازان امام خمینی –  دکتر مسعود نقره کار http://www.bidaran.net/spip.php?article145

[3] رابطه رفسنجانی و خامنه ای؛ عشقی که ناتمام ماند – فرج سرکوهی http://www.radiofarda.com/content/f4_Hashemi_khamenei_relation_cut_power_struggle/2081089.html

[4] Nouveau Riche

[5] وزیر علوم: دانشگاه مخالف فرهنگ بسیجی با خاک یکسان می شود http://www.radiofarda.com/content/F11_Iran_postelection_Daneshju_university/2140659.html

[6] حماسه آفرینیهای ارتش در خرمشهر http://www.parsa-ds.com/221843/sec_9/p_20.aspx

[7] مصاحبه تابناک با عبدالحسین الله کرم از بنیانگذاران انصار حزب الله  http://www.tabnak.com/nbody.php?id=59310

[8]  حسین میر کاظمی لباس شخصی اسلحه بدست کتاب می نویسد http://gigairani.blogspot.com/2009/07/0.html

[9] گزارش لوموند از مداخله سپاه پاسداران در امور اقتصادی : رشد مجتمع های صنعتی – نظامی  http://oceania5.wordpress.com/2010/02/18/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%84%D9%88%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%D9%87-%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF/

[10] قاتل ابراهیم نژاد از شهدای ۱۸ تیر را بهتر بشناسیم !ده نمکی کیست؟ http://pars24.co.cc/1389/04/18/post-699/

[11]اخراجی ها http://nokteha.parsiblog.com/-228695.htm

[12] سلطه کمدی ابتذال بر سینمای ایران http://www.tebyan-golestan.ir/papers/subpaper.aspx?id=39&category=ar

[13] »«تغییرات تدریجی در سپاه و تصفیه پاسداران قدیمی http://www.radiofarda.com/content/feature/417380.html

[14] افزایش 200 درصدی بودجه پایگاه های بسیج http://www.radiofarda.com/content/f3_basij_budget/457002.html

[15] تشکیل نیروی انتظامی به روایت اولین فرمانده آن  http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=572125

[16] تصفیه پاسداران ناسالم کمیته ها – گشت و گذاری در روزنامه های 30 سال پیش – شهروند امروز http://www.shahrvandemrouz.com/content/1960/default.aspx

[17] تیغ کش انقلابی آزادی ات مبارک – گفتنی ها،  امیرفرشاد ابراهیمی  http://www.goftaniha.org/2008/10/blog-post_08.html

[18] اسمال تیغ زن یکی از متجاوزان به زندانی ها http://moj-sabz.ning.com/profiles/blogs/3710905:BlogPost:3204

[19] فرجام غم انگیز پرونده کوی دانشگاه – چشم از حدقه در آمده محسن جمالی و لبخند تمسخر آمیز سردار نظری  http://wp.me/p15jfQ-5Vj

[20]  شکنجه گر ناجا در سمت فرماندهی بسیج http://www.rahesabz.net/story/2349/

[21] ماجرای بازداشت فرمانده نیروی انتظامی استان تهران به همراه 6 زن  http://7tir.com/news/index.php/721/

[22]  سکوت رادان درباره نقش خود در کهریزک http://laknews.parsiblog.com/1196084.htm

[23]  کشتار و شکنجه تکان دهنده در کهریزک – موج سبز آزادی http://www.mihan.net/y/1388/05/Mihan-05-06.htm#07

ماجرای بازداشت فرمانده نیروی انتظامی استان تهران به همراه 6 زن

این نوشته تقدیم میشود  به دوست آزاداندیشم رودرانر

 

 

هنگامی که در ماه مارس 2010 ژنرال پتریوس فرمانده وقت نیروهای آمریکایی در خاورمیانه در مصاحبه با شبکه سی ان ان اظهار داشت که حکومت اسلامی ایران در حال جابجایی از دست روحانیون به دست اوباش است و آن را حکومت «اوباش سالاری» [1] خواند، در حقیقت رفتارهای ضداخلاق و غیر انسانی حکومت اسلامی و پایورانش در صحنه داخل و خارج چنان آشکار شده بود که فهم این حقیقت کار دشواری نبود. حکومتی که آشکارا در دست اوباش شبه نظامی ای بود که پلیدترین جنایتها را بی باکانه در ملای عام انجام میدادند و در خطابه های درون گروهی خود از تجاوز و شکنجه در کهریزک برای «لودگی و تمسخر» و «تحقیر مردم» یاد می کردند و خود اثباتی برای اطلاق درستیِ صفت «اوباش» بر پیشانی چنین افرادی است که اغلب عنوان «سردار» را نیز یدک میکشند [2]. اما این داستان تازه ای نبود و ژنرال آمریکایی تازه پس از بیش از نیم قرن داشت آن را می فهمید یا بر زبان می آورد.

آیت الله کاشانی به همراه شعبان جعفری، طیب حاج رضایی با کلاه مخملی و برادران و سایر همراهان

 

از زمانهای گذشته اغلب اوباش، گنده لاتها و چاقوکشان مشهور محلات در شهرهای ایران همواره دارای اعتقادات شدید مذهبی هم بوده اند و در مراسم مذهبی و تکیه یا عزاداریهای موسمی مذهب شیعه از پیشگامان آن بوده اند. نمونه مشهور معاصر این جریان  شعبان جعفری ملقب به «شعبون بی مخ» است که بنا به مدارک موجود اعتقادات شدید مذهبی داشت و تا آخرین روز زندگی نیز بنا به گفته نزدیکانش نماز و روزه اش قطع نشد [3].  ظاهرن این اعتقاد مذهبی، همچون نقطه گریزگاهی از اخلاق یا به عبارتی مکان ذهنیِ شستشوی وجدان عمل می کند و البته روایات مذهبی هم برای تقویت چنین باوری کمک میکنند.  مهدی عراقی از پایه گذاران  هیات موتلفه،  که خود وی هم یکی از لاتهای مذهبی بنام بوده، در خاطراتش گفته که سید مجتبی میرلوحی از اعضای ارشد فداییان اسلام نخستین کسی بود که پس از آزادی از زندان معتقد بود باید از نیروهای لات و چاقوکش با توجه به اعتقادات مذهبیشان در مبارزه استفاده کرد و همین افراد بودند که به دور نواب صفوی جمع شده بودند. خود مهدی عراقی معتقد بود که «دوره چاقوکشی گذشته بود و حال نوبت هفت تیرکشی بود.» [4] شعبون بی مخ در خاطرات خود پس از 28 مرداد با اشاره به عبد خدایی یکی دیگر از همین چاقوکشان میگوید «اونوقت که عبد خدایی [ضارب دکتر فاطمی] جزو فدائيان اسلام بود، منم جزو فدائيان اسلام بودم.» و نیز ادامه می دهد «با حسين مکی، عصرھا می رفتيم خونه کاشانی که بعد ما یواش یواش دیگه مرید و طرفدار سفت و سخت کاشانی شدیم». شعبان جعفری در خاطراتش خود را از مریدان سرسخت آیت الله کاشانی و نیز فداییان اسلام معرفی کرده است. [5]

پس از سقوط دولت ملی و دموکراتیک دکتر محمد مصدق، اوباش همچنان پیوندهای خود را با روحانیون حفظ و تحکیم کردند و شاید بتوان دلیل اصلی این رابطه را نیاز دوطرفه این دوطبقه به یکدیگر دانست. در جامعه فئودالی که رفتارها ی جمعی بصورت قبیله ای است ، کنترل رفتارهای جمعی با باورهای خرافی (مذهبی) و نیز زور عریان خارج از قانون (لات بازی)  تامین میشود. این دو اهرم نیز در دستان این دو طبقه (روحانیون و لاتها) قرار دارد، بنابراین نباید تعجب کرد اگر چنین روابط تنگاتنگی بین او دوطبقه دیده میشود. هر چه جامعه به سمت مدنیت ، مشارکت جمعی و ارزش دهی به حقوق مساوی شهروندان  پیش برود، قدرت روحانیون و به همراه آنان طبقه اوباش و لاتها نزول میکند زیرا رفتارهای جمعی در چنین جوامعی بر اساس خرد جمعی و رای اکثریت تعیین میگردد نه با موهومات دینفروشان یا ضرب چاقوی عربده کشان. در جوامع سنت زده خاورمیانه نیز همواره این دو گروه همچون ترمزی در برابر مدرنیزاسیون اقدام کرده اند، زیرا منافع طبقاتی آنان همواره در حفظ روابط فئودالی و سنتگرایی بوده است. البته نیازی به تاکید نیست که در مدل جامعه سنتی-مذهبی  آن روز ایران طبقه روحانیون در صدر و لاتها به عنوان بازوی سیاهی لشکر و نیروی ضربت آنها در ذیل عمل میکردند و تعجبی هم  نباید داشت که تا زمانیکه حکومت وقت ایران گامهایی در تضاد جدی با منافع این طبقات و تغییر بر نداشته بود، از پشتیبانی آنان نیز برخوردار بود.

شاه در حال توزیع سند مالکیت زمینهای تقسیم شده به کشاورزان

 

محمدرضا پهلوی شاه سابق ایران که به دیکتاتوری مصلح و اصلاح اجتماعی آمرانه باور داشت، در سال 1341 اقدام به انجام سلسله اصلاحات اقتصادی و اجتماعی کرد تا گامهای نخستین برای تغییر در جامعه ارباب-رعیتی و مناسبات فئودالی برداشته شود.  روح الله خمینی نخستین ملایی بود که رسمن طی نامه ای در اسفند 1341 به شاه ایران  به دادن حق رأی به زنان اعتراض می‌کند و آن را خلاف اصول قرآن می‌داند. با سخنرانیهای خمینی که سبب تهییج توده مذهبی آنچه در ادبیات رسمی حکومت اسلامی از آن با عنوان «قیام 15 خرداد 1342» یاد میکنند بوقوع پیوست. محور مخالفت تظاهرکنندگان نیز بنا به تحریک رهبران مذهبی اصول نخست و پنجم بود، یعنی اصلاحات اراضی و اصلاح قانون انتخابات بسود زنان که قانون حمایت از خانواده نیز در پی اجرایی کردن آن تصویب شده بود. این غائله به درگیریهای گسترده در تهران و قم بین عوام هیجان زده ی مذهبی و نیروهای شهربانی انجامید. [6]

 

طیب حاج رضایی

نخستین و مهمترین کانون اغتشاش در تهران میدان بارفروشان بود و گروهی به سرکردگی قمه کش معروف تهران طیب حاج رضایی به راه افتاده بودند. طیب از یاران شعبون بی مخ و کسی که پس از 28 مرداد مدال رستاخیز 2 از وزارت جنگ به پاس خدماتش گرفته بود. طیب ازافراد شرور و چاقوکش و متهم به قتل بود و پنج سال هم در زندان به سر برده بود. در روز ۱۵ خرداد، طیب عامل موثر اغتشاش ها، آتش زدن کلوب‌ها و بانک هاو تاراج مغازه‌ها معرفی شد. بر اساس اسناد موجود سابقه دستگیریهای وی به اتهام درگیری با نیروهای شهربانی در سال 1316 ، همچنین چاقوکشی و درگیری در 1319  ، پنج سال حبس در 1322 و تبعید به اتهام قتل درسال 1323 خورشیدی می رسد.  سابقه دیگر بازداشت وی در سال 1331 طی دوران زمامداری دکتر مصدق است، که طیب به همراه شعبان جعفری که طی نامه ای به فرماندار نظامی تهران می نویسند: «اين جانبان را به جرم شاهدوستی و ابراز احساسات نسبت به شاهنشاه مجبوب تو قيف و بازداشت نموده اند«[7]

بنا بر آنچه شاهدان گواهی داده اند وی سابقه زورگیری و اعمل خشونت علیه شهروندان را در کارنامه داشت ضمن اینکه وی فردی بسیار دیندار هم بوده و در ایام عزاداری و ماه محرم ضمن عدم اصلاح ریش، لباس مشکی هم می پوشیده است و البته به دلیل علاقه به حکومت سلطنتی تصویر شاه را نیز به همراه تاج سلطنتی بر روی  سینه و شکم و بازهای خود خالکوبی کرده بود. طیب ضمن اینکه علاقه بسیاری به میگساری داشته و اسلامگرایان وی را در شبیه سازیهای تاریخی به «حر بن ریاحی» تشبیه کردند، در بازجوییهای پس از خرداد  42 اذعان میکند که « من با علما و روحانيون تماس و ارتباطی ندارم… من فقط در ده روز اول ماه محرم عزاداری می کنم و در ساير ايام سال بيشتر وقت خود را در ميخانه ها می گذرانم.» در هر حال طیب تیرباران میشود و ساواک در گزارشی می گوید : «تيرباران نمودن طيب برای عامه مردم و خصوصا اهالی جنوب شهر که نامبرده در ميان آنان وجهه ای داشته است کاملا غيرمنتظره و خلاف اميدواری آنان به عفو بوده است.»  محسن رفیقدوست که خود از بچه های بارفروشان یا به اصطلاح میدونی و حاشیه نشین بوده، در خاطرات خود میگوید: «اگرچه در زندگی خودش مسئله داشت، ولی اهل هر فرقه‌ای هم که بود از ارادتمندان حضرت اباعبدالله الحسین بود و اگر در روزهای دیگر سال چاقوکشی و یا گردن‌ کلفتی یا هر کار دیگری می‌کرد حداقل در ماههای محرم و صفر و رمضان این کارها را کنار می‌گذاشت و به اصطلاح شسته و رفته می‌شد؛ به‌ویژه در ماه محرم تکیه می‌بست و روضه‌خوانی ترتیب می‌داد و دسته عزاداری به راه می‌انداخت. من فکر می‌کنم اصلاً نجاتش هم به این دلیل بود که ارادتمند مولی امام حسین (ع) بود.»[8] البته نجاتی که در این دنیا در کار نبود واحتمالن منظور نجات در جهان دیگری منظوری گوینده است زیرا طیب سرانجام اعدام شد.

نباید شگفت زده شد اگر یک قمه کش حرفه ای به عنوان قهرمان رسمی جنبش اسلامگرا- سنتی سال 1342 باشد. رشد ظواهر شهرنشینی و عدم فرهنگ سازی مدنی، منجر به آن میشد که شهروندان گرچه در ظاهر پاپیون و کراوات میزدند اما چسبندگی خود به الگوهای سنتی و مذهبی و رفتارهای قبیله ای را حفظ کنند. فرهنگ سنتی که آغوش لوطی محل و گنده لات محلات را محل اجرای عدالت میداند. به هر روی سیاست اصلاحات ارضی  شاه علیرغم  قصد و آنچه وی و مشاورانش می پنداشتند به بار ننشست و نتیجه مهاجرت انبوهی از روستاییان حامل فرهنگ سنتی و مذهبی به شهرها شد. یعنی گرچه به ظاهر نقطه پایانی بر مناسبات ارباب – رعیتی در روستاها بود اما راه حلی برای تصحیح طرز فکر حاملان آن فرهنگ  ارائه نداده بود.  خرده مالکان  ترجیح میدادند سهم خود از زمین های کشاورزی را بفروشند زیرا فاقد آموزش لازم بودند و با پول حاصل آن به زندگی خوش نشین شهری که تبلیغ آن شنیده بودند، هجوم بیاورند. این روستانشینان که خود حاملان عمیق فرهنگ سنتی-مذهبی بودند،  پس از هجوم به شهرها در نواحی حاشیه شهری اقامت می گزیدند و در تماس با آنچه رسانه های حکومتی در جهت زندگی مدرن تبلیغ میکردند بشدت احساس بیگانگی میکردند و با باورهای سنتی-مذهبی خود در تضاد می دیدند. اسلامگرایان نیز در رسانه های خود به این روند اعتراف دارند. [9]

برای درک بهتر گرایش اجتماعی اکثریت جامعه مذهب زده ایرانی در دهه چهل شاید بد نباشد یادی از فیلم «قیصر» محصول 1348سال  کنیم. فیلمی که با استقبال شدید مردم مواجه شد و اکثریت قریب به اتفاق منتقدان سینمایی جز معدودی آن را ستودند. مضمون اصلی فیلم انتقام ناموسی و اهمیت «ناموس پرستی» است. در این بینش سنتی مردان باید حافظ ناموس زنان باشند و «…  تجاوز مصيبتي نيست كه بر جسم و جان زن وارد مي‌آيد، بلكه تعرضي است كه به «ساحت مقدس» مرد ايراني صورت مي‌گيرد. زنی كه مورد تجاوز قرار گرفته، همان بهتر كه خودكشی كند، و گرنه ترديدی نيست كه «فاطی» به دست برادران غيور (فرمان و قيصر) خود كشته خواهد شد». منتقدان معدود فیلم دکتر هوشنگ کاووسی و هوشنگ طاهری بودند که در برابر موج عظیم و گسترده پشتیبانی از آن ایستادند و درونمایه ی فکری فیلم را ارتجاعی معرفی کردند. نام نقد دکتر کاووسی «قیصر از داج سیتی تا بازارچه نائب گربه» بود . مسعود کیمیایی در پاسخ به نوشته وی میگوید » «پول مقدارتخمه ای که تماشاگران فيلم من شکسته اند از فروش کل فيلم کاووسی بيشتراست.» [10]

مشكل فيلم قیصر آن است كه در جامعه‌ای شهری و با مظاهر مدرن، به اخلاق سنتی (فئودالی) تكيه می‌كند. گفته‌اند كه قيصر از “انتقام فردی” دفاع می كند، اما بدتر از آن اين است كه در قيصر از مسئوليت فردی (بن مايه‌ی فرهنگ مدنی مدرن) خبری نيست: به دنبال تجاوز به زن، دو خانواده (قبيله يا كلان) به جان هم می افتند و شش نفر از دو طرف جان می‌دهند. در ايران پس از نهضت مشروطه، با رشد نسبی نهادها و ترتيبات مدرن، “آيين جوانمردی” پايه‌ها و سپس مشروعيت خود را از دست داد. اما وارث ناخلف اين آيين در قالب “فرهنگ جاهلی” كمابيش ادامه يافت.

پيامدهای فاجعه‌بار اين ارثيه بر كسی پوشيده نيست. در فيلم قيصر از دوران تركتازی اراذل و اوباشی كه محله‌ها را قرق می‌كردند و باج سبيل طلب مي‌كردند، با حسرت (نوستالژی) ياد می‌شود. فرمان و برادرش قيصر به ظاهر شرارت و چاقوكشی را كنار گذاشته‌اند: فرمان به “مكه” تشريف برده، توبه كرده و حالا قصاب شده است، و قيصر به دنبال “كسب حلال” رفته است، اما روحيۀ لمپنی در هر دو برادر همچنان زنده است، و هر دو در هر فرصتي دست به چاقو مي‌برند.  سرگذشت ايران قرن بيستم سراسر در نبرد ميان سنت و نوگرايي (بناي جامعۀ مدرن) گذشت و فيلم قيصر را بايد در بستر همين برخورد ارزيابی كرد.

با تمهيدات رژيم پهلوی، مدرن‌سازی جامعه به شكل سطحی و به صورت تقليد از غرب انجام گرفت. لايه‌های سنت‌گرای جامعه در برابر آهنگ شتابان نوگرايی احساس خطر كردند و با پريشانی و نگرانی واكنش نشان دادند.[11]

به گفته مسعود کیمیایی کارگردان فیلم، علی شریعتی از تئوری پردازان اسلامگرا که نفوذ قابل توجهی بین دانشجویان و طبقه متوسط مذهب گرای آن روز جامعه ایرانی یافت، این فیلم و گرایش آن مورد تایید الگوهای اسلامگرایی بود

یادم هست او «قیصر» و «گاو» را دیده بود و می‌گفت بین این‌دو، فیلم موردنظر ما «قیصر» است. چون معتقد بود «قیصر» فیلم «نر» و «پرحرکتی»‌ از کار درآمده است. [12]

به هر روی این فیلم و استقبال بسیار گسترده از آن  بخوبی می تواند بازتاب دهنده ی گرایش غالب فکری جامعه ایرانی آن روز باشد. موج فیلمهای کلاه مخملی و لات سالاری پس از آن نیز سینمای رو به زوال فیلمفارسی را زندگی تازه ای بخشید. آنچه موج غالب حاشیه نشینان طبقه شهری به آن تزریق میکردند تنها میتوانست ایمان دینی و اعتقاد به یکه بزنها و قمه کشانی بود که منادی عدالت باشند. دینفروشان و ملاها همواره بر سنت احقاق حق مردانه تاکید کرده اند. بر اساس این آموزه ها جامعه متشکل از عده ای مرد و «نر» است که قرار است نیمه ی پوشیده و ضعیف  جامعه یعنی «مادگان» یا  «ناموس» را بطور مرتب حفاظت و حراست کنند. به هر روی چنین آموزه ای عنصر مردانگی را در گردن کلفتی و توانایی در زورآزمایی می بیند و تعجبی هم نیست اگر همیشه دست به دامن گنده لات محل برای پیشبرد «حق» شود.

تا این قسمت به بررسی پیوندهای دیرینه  بین دینکاران و ملاها با لمپن ها و اوباش پرداختیم. اوباشی که در محلات قداره بندی و نسق کشی می کردند اما در مراسم مذهبی و تاسوعا و عاشورا نیز   شرکت فعال داشتند. از یک سو هم عرق خوری می کردند و شکم ها سفره می کردند و از سوی دیگر نماز و روزه میگرفتند و به جمع آوری نذورات و سهم امام برای ملای محل می پرداختند. از این رو هم از حمایت ملای محل برخوردار می شدند و هم احترام بین عوام الناس می یافتند. قداره کشانی که محبوب قلوب عامه میشدند زیرا هم ناموس محله را حفظ می کردند و هم «غیرت دینی» داشتند. ظاهرن در فرهنگ عامه نیز اخلاق و فرهنگ تنها در «معرفت لوطی» خلاصه میشد. در قسمت دوم این نوشته به فراز و فرودهای زد و بند بین دینکاران و اوباش از زمان انقلاب تا زمان حال پرداخته میشود و نشان می دهیم که چگونه روابط سنتی بین دو گروه دینکار و لمپن، بمرور زیر و رو شده و گروه زیرین (لاتها و اوباش) در صدر و رهبریِ گروه دینکاران (روحانیون) قرار میگیرند.

لینک مطلب در وبسایت  اخبار روز  http://akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=33384

——————————————————————————————————

پانویس:

[1] Thugocracy : Rule of a country or state by a group of thugs.

[2]سخنان سردار قاسمی در جمع بسیجیان در خصوص رویدادهای پس از انتخابات سال 1388

http://www.youtube.com/watch?v=uv6yda45dmc

[3] شعبان جعفري اعتقادات شديد مذهبي داشت و آن طور که اطرافيانش مي گويند نماز و روزه اش تا آخرين سال حيات هم قطع نشد.
شعبان جعفري متولد محله درخونگاه در منطقه سنگلج در قلب شهر تهران بود، محله اي که آيت الله محمد طباطبائي (از سران مشروطيت)، آيت الله شريعت سنگلجي (از استادان بنام و نوانديش فقهي) و رضا شاه پهلوي (تا قبل از کودتاي سوم اسفند) در آن محله ميزيستند. وي تا قبل از کودتاي ?? مرداد که منجر به سقوط دولت دکتر محمد مصدق شد به «شعبان بي مخ» و يا «شعبان درخونگاه» شهرت داشت. اما پس از پيروزي کودتا و بازگشت شاه به ايران، شعبان نام فاميل «تاج بخش» را براي خود برگزيد، اما آنگونه که گفته مي شود با تذکرات بعدي به نام فاميل سابق خود اکتفا کرد. http://www.dostan.net/view.asp?id=50203843001101436

[4] http://www.abdolian.com/thoughts/?p=3979

[5] کتاب خاطرات شعبان جعفری، شعبون بی مخ – اثر هما سرشار – نشر آبی 1381 http://www.adinebook.com/gp/product/9645709253

[6] این برنامه که تحت نام “انقلاب سفید” و نیز “انقلاب شاه و ملت ” شناخته شده بود، دارای شش اصل نخستین زیر بود:

یک – اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی/  دو – ملی کردن جنگل‌ها و مراتع/ سه – تبدیل کارخانه‌های دولتی به شرکتهای سهامی و فروش سهام آن جهت تضمین اصلاحات ارضی / چهار – سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها / پنج – اصلاح قانون انتخابات ایران به منظور دادن حق رای به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان / شش – ایجاد سپاه دانش

این اصول بعد به 12 اصل افزایش یافت. سوای آنکه طرح و روشهای اجرای کدامیک از این اصول در ایران آن روز واقع بینانه یا خیال پردازانه بود، بوضوح اصول یک و پنج در تضاد فوری با منافع طبقه سنتگرا قرار میگرفت که در راس آن روحانیون قرار داشتند، زیرا پیش از اصلاحات ارضی ۵۰ درصد از زمین‌های کشاورزی در دست مالکان بزرگ بود، ۲۰ درصد متعلق به اوقاف و در دست روحانیون بود و ۱۰ درصد زمین‌ها دولتی و یا متعلق به شاه بود، ۲۰ درصد بقیه نیز به کشاورزان تعلق داشت و فشار مالکان بزرگ و روحانیون که بواسطه زمینهای اوقاف در زمره زمینداران بزرگ محسوب میشدند، تا مدتها سبب تاخیر در اجرای این طرح شده بود.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85_%DB%B1%DB%B5_%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B2

[7] زندگی و مرگ طیب حاج رضایی

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2006/06/060605_mv-ach-book-review-teyyeb.shtml

[8] انقلاب خمینی، حماسه حسینی

«خود طیب یک عِرق مذهبی خاصی داشت. مثلاً در ماه رمضان ریش خود را نمی‌زد، مسجد می‌آمد و خیلی کارها را کنار می‌گذاشت. در ایام عاشورا، اینها دسته‌ای داشتند و خرج‌های زیادی در تاسوعا و عاشورا می‌دادند. یادم هست تاسوعا، عاشورای آن سال صحبتش بود که مثلاً دارودسته طیب یازده تُن برنج پختند و به مردم دادند. آن موقع‌ها در خرج دادن‌ها بر سر زبان‌ها بود

http://www.tebyan.net/Weblog/mohsen_farahvashi/post.aspx?PostID=49388

[9] http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100867785457

[10]  زمین زیر پای سینمای ایران لرزید http://www.peiknet.com/1385/hafteh/04azar/85/page/34cinema.htm

[11] قیصر مانیفست ناموس پرستی  http://ir-uk.com/article.php?id=45657

[12] شریعتی گفت فیلم مورد نظر ما قیصر است http://silverscreen.parsiblog.com/-728268.htm

 

 

ایرانیانی که به خارج از کشور مسافرت یا مهاجرت می کنند با اصطلاح «ایرونی بازی» کاملن آشنا هستند. این اصطلاح در وصف برخی رفتارها و کردارهای عمومی ما ایرانیان نسبت داده می شود که با هنجارهای معمول در کشور مهمان ناهمخوان است.  اصطلاح بسیار زیرکانه ای هم هست زیرا با جایگزین کردن حرف «واو» در واژه ایران بجای حرف «الف» در پی آنست  که این کردار ناساز ربطی به ملتی که داعیه فرهنگ «ایران» باستان می کند، ندارد.

ظرف دو دهه اخیر با پیشرفت شبکه جهانی وب در ایران و نیز توسعه شبکه های اجتماعی در نسل وب 2 که اندرکنش کاربر و شبکه را به مراحل بالاتری ارتقا می دهد و بمرور همانند یک شهروند در جامعه مجازی نقش به عهده می گیرد، شاهد استقبال گسترده کاربران از این شبکه ها بودیم و به دلیل تنگناهای اجتماعی و حکومتی در ایران، حضور در وب مانند فضایی برای تنفس در فضای آزادی شده است تا حرفشان را بی دغدغه بزنند و احیانن به تبادل نظر با دیگران بصورت آزاد و بدون سانسور شوند. این شبکه های اجتماعی در فضای بسته اطلاع رسانی در ایران نیز نقش بزرگی ایفا کردند و حتا سال گذشته در جریان وقایع پس از انتخابات توانستند پوشش بسیار گسترده ای به اخبار بدهند و کمک بزرگی به بازتاب آن رویدادها بکنند.نمونه موفق این شبکه ها فیس بوک، توییتر، فرندزفید، بالاترین، دنباله و … می توان نام برد.

تردیدی نیست که فضای مجازی  و این شبکه ها برای ما مانند سرزمین تازه ای محسوب می شوند و هر چه فضای سیاسی ایران متشنج تر و بسته تر می شود، کاربران ایرانی هم بیشتر به فضای مجازی پناه می آورند و تا آزادانه مطالباتشان را پیگیری کنند اما از سوی دیگر فشارهای سیاسی و اجتماعی و شاید تا حدی اقتصادی سبب شده برخی از آن رگه های «ایرونی بازی» که همیشه با ما همراه است و گاهی خودش را بروز می دهد، این بار در فضای شبکه های اجتماعی مجازی طنین چند برابری بیابند. گویی ناهنجاریهای رفتاری ما در این فضا برجسته تر  و درشت نمایی میشود. این روند سبب می شود  این شبکه ها مانند فضای واقعی اجتماعی اما با درشت نمایی بیشتر بازتاب  خصوصیات اجتماعی و فرهنگی ما شوند و از این نظر می توانند بخوبی آیینه ی راستگوی ما باشند. .

بنا به تجربه خودم  که حدود 4 سال در وبسایت بالاترین فعال بودم، این ناهنجاریها و کژی ها را می شود به دسته های زیر تقسیم بندی کرد.

یکم – نوچه پروری (مافیای ایرانی): برخی از کاربرهای شناخته شده به مرور  نقش سردسته (پدرخوانده) و خط دهی را پیدا می کنند و بقیه به دنبال آنها «تقلید کنان» جلو می روند. این روحیه نوچه پروری و مرشد گرفتن و نیاز به آقا بالاسر و قیم داشتن، اصلی جدایی ناپذیر از فرهنگ عامه ما نیز بوده است. آنکه قدرت بیشتری دارد، توانایی حمایت بیشتری هم دارد، پس بقیه به تقلید از خواسته های او می پردازند و به دنبال او راه می افتند. از هر مطلبی که یکه بزن محل دستور بدهد، نوچه ها حمایت و هر چه او بگوید را قلع و قمع می کنند.  خود حکومت جمهوری اسلامی نیز در دسته جات و باندهای مافیایی که دارد، این شیوه سنتی را تبلیغ کرده و می کند. ضمن اینکه در شیعه بر تقلید و پیروی همواره تاکید شده است.

دوم-قانون گریزی و نظم ناپذیری: ندانستن یا اهمیت ندادن به قوانین و شرایط و قواعد در هر اجتماع یکی از عادات دیرینه ماست. برای همین هم همیشه در برابر واکنش های قانونگرا شگفت زده و غافلگیر می شویم. این رفتار در بین کاربران بسیار شایع است. تمایل به شکست قاعده و خط شکنی و حرکات زیگزاگی و بی هدف که تنها به هرج و مرج بی هدف منتهی می شود. نمونه آن در زندگی واقعی در نحوه تاسف بار رانندگی خشن و حریم شکنانه ماست. گرچه برای گرفتن گواهینامه و گذراندن امتحان آن قوانین را مو بمو مرور می کنیم، اما پس از آنکه خر از پل گذشت، خیابانها را ملک مطلق خود می شماریم که باید به زور از تصاحب دیگران خارج کنیم. تنها می خواهیم در خیابانها برانیم، کاری به چگونگی و کیفیت و درستی آن نداریم.

سوم –  نان قرض دادن و باندبازی: به مرور باندهایی شکل می گیرند که به حمایت از اعضای خود می پردازند. البته نزدیکی فکری گروهی بین کاربران امری عادی است اما مشکل از آنجا ناشی می شود که  تعصب ورزی و نان قرض دادن های الکی به یکدیگر، سبب پایمال شدن مطالب خوب و نادیده ماندن آنها می شود. این گروهها به مرور قوی تر شده و نوچه های تازه به خدمت می گیرند که در نهایت منجر  به نقض قانون وخدشه بر عدالت خبررسانی می شود. نمونه های آن را در زندگی واقعی در ایران مثلن وقتی میبینید که یک شرکت مهندسی علیرغم استحقاق در برنده شدن در یک مناقصه، به دلیل نداشتن پارتی یا باج دهنده بازنده اعلام می شود و همواره شرکت های وابسته و خاصی در مناقصه های دولتی برنده می شوند.

چهارم – جوزدگی و هیجان زدگی: غلبه همیشگی احساسات بر اندیشه یکی از ویژگی های ملی ماست که همواره در مقاطع دشوار زندگی ملی، ما را به تصمیم گیریهای نادرست کشانده است. در فضای مجازی هم این امر با جوزدگی و هیجان زده شدن کاربرها به نحوی که به رفتارهای نامعقول ختم می شود، بسیار دیده می شود.  همواره به محض اینکه یک خبر یا رویداد جدی  روی می دهد، آنچنان از خودباخته و افسار گسیخته رفتار می کنیم که روز پس از واقعه آن را فراموش کرده و حتا قضایای متناقض آن را که می تواند احساس ما تهییج کند می پذیریم. در هنگامه جوزدگی افراد از روی دست یکدیگر عمل می کنند و نه از روی خرد فردی. مثلن اگر ببینند عده زیادی یک لینک را توصیه می کنند، بدون آنکه خود فرد در مورد آن تفکر کند، ندیده می پذیرد و کمی بعد حتا لینکی با محتوای وارونه ی قبلی را می پذیرد. بیشترین بهره برداری از این جو زدگی را گروههای سازمان یافته ی هدفدار و سیاسی و نفوذی ها انجام می دهند، زیرا یک اقلیتِ با برنامه براحتی می تواند در فضای احساسی اکثریت جوزده را به سمت خواسته های خود بکشاند و آنها را از شناخت مسیر درست بازدارد. چنانچه در زندگی واقعی ما ایرانیان همین جوزدگی ها منجر به آن شد که فاجعه جمهوری اسلامی را بر سر خود نازل کنیم.

پنجم – توهم و بُریدن از واقعیت جامعه: پناه آوردن به دنیای مجازی و اعتیاد به این شبکه ها بمرور چنان تصویری از واقعیت در ذهن فرد ایجاد می کند که بمرور گستردگی جهان پیرامون برایش به همان اندازه ی شبکه مجازی می شود. بنابراین پس از مدتی دچار این توهم می شود که با فرستادن یک خبر یا نظر، در حال سخنرانی برای مخاطبانی است که تعداد آنها دهها یا چه بسا صدها هزاران نفر است. اینگونه افراد غم و شادی و پیروزی و شکستشان در دنیای مجازی شکل می گیرد. برای همین هم مثلن گاهی با نوشتن اعلامیه در وبلاگشان به دعوت از مردم به راهپیمایی می پردازند و هنگامی که در بازخورد واقعی، اتفاقی در جامعه نمی افتد بسیار مغموم  و سرشکسته می شوند و برای توجیه آن به نتایج عجیب و غریبی می رسند. مثالهای دیگر مثلن گاه از افرادی قهرمان می سازند که در اندازه آن نیستند و سپس با اعمال نادرست آنها دوباره احساس سرخوردگی کابران را در بر می گیرد.  در زندگی واقعی ایرانیان  نیز توهم «دایی جان ناپلئونی» مشهور تر از آن است که لازم به توضیح باشد و شاید یکی از بهترین نمونه توهم های ایرانی دیدن «عکس خمینی در ماه» بود.  گریز از شناخت تاریخ و واقعیت و ایجاد و تفسیر رویدادها و شخصیت افراد بر اساس موهومات، بدون مراجعه به حافظه تاریخی بسیار معمول است. از سوی دیگز تردیدی نیست که در فضای مجازی موجود شبکه های مجازی فارسی، حکومت ایران جاسوسان و عوامل بسیاری را برای نفوذ و از کار انداختن مخالفان خود بسیج کرده است. اما پرهیز از  ارتباط  با این عوامل تا حدی ربطی به دشمن پنداری و «دست پنهان» دانستن  و برچسب زنی به هر مخالفی ندارد. این توهم اکنون تا حد زیادی تنها به برچسب زدن به هر حرف غیر متعارف و معمول اکثریت حاضر در این شبکه ها ، نزول کرده است..

ششم – ریاکاری و چاپلوسی: از آنجایی که به دلایل واضح و جو خفقان داخل کشور فعالیت با نام حقیقی ممکن نیست و افراد طی ساعت ها وقتی که صرف حضور در شبکه های اجتماعی می کنند نیاز به طرح و شهرت بخشیدن به نام مجازی خود را احساس می کنند. یکی از راههای پذیرفته شدن سریع تر در شبکه ها نزدیکی به آقا بزرگ یا پدرخوانده های فکری باندهاست و با چسبیدن به آنها می توان سریع تر شخصیت مجازی را جا انداخت. در دنیای واقعی ایرانیان پس از قدرت گرفتن حکومت اسلامی و سه دهه اخیر، بخوبی با آن آشنا شده و می دانند چگونه بتوانند با تظاهر به دو نوع زندگی شخصی و عمومی ادامه دهند و نیز برای پیشرفت در کارهای روزمره، به آنچه نیستند یا هستند، تظاهر کنند. مثلن با به کاربردن اسم چند فیلسوف در میان جملاتش تظاهر می کند که دارای توانایی فکر زیادی است، در حالیکه قدرت تولید اندیشه ندارد و یک ماهیت استیجاری برای خود بکار برده است. یا خود را به یک جریان که  اکثریت است می چسباند و در برنامه های آنان علیه اقلیت همکاری می کند، حال آنکه خود به آن اکثریت هم باور ندارد و بیشتر ماهیت نان به نرخ روز خوری و طرف باد ایستادن دارد. یک وجه دیگر این خصوصیت را هم می توان در افرادی دید که بسیار تظاهر به نقد پذیر بودن و مدارا می کنند اما در عمل افراد بسیار کم تحمل و مستبد می شوند.

هفتم – غلو و اغراق گویی: اغراق در رویدادها و یا مرتبط دانستن آنها با چیزهایی که مربوط نیست به تعمد یا غیر عمدی در دنیای واقعی هم بطور مکرر اتفاق می افتد. گاه این امر بصورت هدفدار از سوی منابع هدفدار و گاه از سوی اشخاص احساساتی یا هیجان زده رخ می دهد. به عنوان مثال اقشار بازاری تهران را که وابسته به طبقه سنتی هستند و پیوندهای عمیق با روحانیت دارند، به دلیل اعتراض برای زیر بار مالیات نرفتن، هوادار جنبش سبز اعلام می کنند و روز دیگر لغو سفر خامنه ای به قم را به دلیل اعتراض ملاهای قم معرفی می کنند. در زندگی روزمره هم ما با اغراق سر و کار داریم.  استفاده از پسوند «ترین» برای توصیف بسیاری از تجربه هامان و «مطلق» دیدن آن از خصوصیات دیگر فرهنگی ما به نظر می رسد.

هشتم – حذف مخالف و سانسور: حذف نظر یا فکر کسی که مخالف اکثریت یا اقلیت نیرومند است و توانایی برابری ندارد، اغلب با احساس شادمانی کاذبی هم همراه میشود. مثلن گاهی در دنیای مجازی کاربران این تصور بوجود میاید که سانسور یا چشم پوشی از یک خبر یا تحلیل برای تقویت روحیه جمعی لازم است. سال گذشته در اوج تظاهرات مردمی و درگیریهای حکومتی بارها شاهد بودیم که برخی تلاش می کردند برخی خبر ها که به خیال آنها دلسرد کننده محسوب میشد، منتشر نشود یا در اعتراض به یک کارتونیست که کارتون های انتقادی از موسوی ترسیم کرده بود، واکنش های بسیار تند تا مرز افترا و بهتان زدن در پیش گرفتند و به این تناقض هرگز پاسخ داده نشد که چگونه یک مدعی آزادیخواهی، می تواند سرکوبگر آزادی بیان نیز باشد؟ مثالهای فراوانی در فضای مجازی هست که به عنوان مثال با منفی دادن به نظرات مخالف آن را حذف یا بطور گروهی یک لینک وابسته به طرز تفکر خاصی را از صحنه بیرون می اندازند.   در دنیای واقعی با حذف و بستن صدای مخالف و در دنیای مجازی با حذف لینک ها و نظرات یا بایکوت مخالف صورت می گیرد. این امر بصورت عادت دیرینه ای در ما درآمده که در خاموش شدن صداهای مخالف  به جشن و پایکوبی برمی آییم و از اینکه پس از حذف دیگران، بقیه به اکثریت نزدیک به سد در سد برسیم، بسیار شادمان می شویم و توجه نمی کنیم که همین محروم کردن خودمان از دیدگاههای دیگرانست که منجر به تصمیم گیری های یک جانبه می شود.

نهم – توجیه گری و دروغ گویی: سوای اینکه عده ای با اهداف مشخص قصد انحراف افکار عمومی و موج سواری دارند، گروهی از کاربران همانطور که بالاتر گفتیم به دلیل غرق شدن در دنیای مجازی و توهم و خیال و رویا و احساسات، با توجه به سختی های زندگی، تلاش می کنند رویاهاشان را واقعی نشان دهند . این بخش اخیر به دروغهایی که زاییده تخیلشان هست باور دارند و مدام با آن خود و دیگران را گول می زنند و حالت کبکی هستند که سر خود در زیر برف پنهان کرده است. مثلن فلان اصلاح طلب حکومتی می گوید ما نظام را دوست داریم، آنوقت این گروه سعی می کنند از آن فرد چهره ای سرنگون طلب بسازند که با این حرف «تقیه» می کند و «منظورش» چیز دیگری است. در فرهنگ عامه خودمان اصطلاح «انشالله گربه است» توصیف مناسبی برای این افراد است. در ابتدای پیروزی انقلاب ایران نیز توجیه گران (مانند همین گروههای ملی – مذهبی) همواره سعی در لاپوشانی و ماستمالی حرفهای آقای خمینی را داشتند والبته عاقبتشان را نیز دیدیم.

دهم – حسادت و زیر آب زنی : یکی از عادتهای معمول در رقابت سالم آموختن از حریفی است که توانایی های بیشتری دارد، با کمال تاسف در «ایرونی بازی» رقابت به ابتدا به نادیده گرفتن طرف، سپس انکار توانایی وی و در نهایت تمایل به تخریب و حذف او تبدیل میشود، مگر آنکه او به انقیاد ما تسلیم شود. کارآیی حریف بجای آنکه مایه ی آموختن ما باشد، به عاملی برای رشک بردن و قطع کردن دستان او منجر می شود. در دنیای مجازی لذت ایجاد زمین بدون حریف یک لحظه ما را تنها نمی گذارد. در زندگی واقعی می توان در بین هنرمندان، ورزشکاران، سیاستمداران و حتا اساتید و دانشمندانمان دید که هیچکس دیگری را قبول ندارد و تلاش مداوم در پی بی اعتبار کردن دیگری است.

یازدهم – خاله زنک بازی و شایعه پراکنی : ناگفته آشکار است که بسیاری از گروهها و عوامل مشکوک که می توانند جاسوسان حکومت ایران و یا حتا گروههای اپوزیسیون باشند، همواره با دامن زدن به شایعات و ایجاد موج و بهره برداری از آن به کمین نشسته اند. اما تنها اینها نیستند. در باطن خود ما نیز همواره تمایل ایجاد شایعه بر اساس ن ذهنیت «دایی جان ناپلئون» وجود دارد. گاهی این تصور هست که اگر چیزی را بگوییم میشود و یا بر اساس علاقه ی عامه به خاله زنک بازی، از یک ماجرای کوچک مانند گلوله ی برف کوچکی، بهمن بزرگی می سازیم.

دوازدهم – برچسب زنی و افترا : یکی از شایع ترین برخوردها در فضای مجازی با مخالفان و منتقدان هر جریان و گروه، برچسب زدن به اوست. به عنوان مثال طرفداران اصلاح طلبان حکومتی که خود روشهای کیهان شریعتمداری را محکوم می کنند، دقیقن همان روشها را در برخورد با مخالفان نظام اسلامی بکار می گیرند و آنان را به مزدوریِ حکومت خامنه ای متهم می کنند. دقیقتر اینکه اگر شما از «تمام» رفتارها و عملکردها و سوابق یک گروه دفاع نکنید، «عنصر مشکوک» می شوید. بنابراین باید همواره مداح باشید. البته برچسب زدن از سالهای پیش از انقلاب و بویژه در ادبیات گروههای کمونیستی برای حذف رقیب کاربرد داشته و بدون تردید حکومت اسلامی نیز در اوضاع فعلی حتا به شکل دوست نفوذی برای حذف تفکراتی که خطرناک و ضدِ خود می شناسد، اقدام می کند تا ضمن گل آلود کردن فضا ماهی خود را نیز بگیرد. برچسب اما در رفتارهای روزمره خود ما ایرانیان نیز شایع است و براحتی یکدیگر را با القاب و صفاتی که ناشایست و نادرست است می نامیم، بنابراین فرهنگ عامه هم در پذیرش درونی این روش کمک می کند.

 

البته نمی توان ادعا کرد که این فهرست کامل است یا حکم داد که این رفتارها همگی صرفن «ایرانی» هستند و از سوی دیگر باید مشکلات امنیتی و عدم اعتماد در فضای مجازی و تهدیدها را نیز در رشد این خصائل در دنیای مجازی زیاد دانست. اما مجموعه ای ترکیبی از آن به نظر شخصی من بسیار ایرانی به نظر می آید. از اینروست که بخوبی شبکه های اجتماعی مجازی  ایرانی را می توان تبلور «ایرونی بازی» مدرن دانست.  در هر حال رسانه های اینترنتی را در این تنگنای اطلاع رسانی در داخل کشور باید ارزش نهاد و چنانچه خودمان نگهبان رفتارخودمان نباشیم، شک نکنید که در فضای مجازی هم  «جمهوری اسلامی»  تازه ای را به قدرت خواهیم رساند که دیگر نمی توان تقصیر آن را به گردن اعراب و انگلستان و غرب و شرق انداخت. از ماست که بر ماست.

لینک در بالاترین    http://balatarin.com/permlink/2010/10/13/2220716

قتل برای اجرای عدالت

بازی وبلاگی به توصیه دوست گرامی از وبلاگ غرش

برای یک ایرانی خبر اعدام، خبر عجیب و کمیابی نیست. خبری روزمره است آنچنان که عادت، زشتی آن را ربوده و بسیاری از ما راه دیگری برای اجرای عدالت متصور نیستیم. مجازات مرگ و اجرای عدالت  به شیوه ی چشم در برابر چشم در میان ملل جهان و بویژه خاورمیانه سابقه ای به دارازی تاریخ باستانی آن دارد. در عهد عتیق اصحاح بیست و یکم از سِفْرِ خروج چنین آمده است:

 

(12) كسي‌ كه‌ بزند انساني‌ را، و او در اثر زدن‌ بميرد، بايد ضارب‌ را بكشند. (13) امّا كسيكه‌ در اين‌ عمل‌ تعمّد نداشته‌ باشد، بلكه‌ خداوند بدون‌ اختيار او اين‌ عمل‌ را بر دست‌ او جاري‌ نموده‌ باشد، من‌ براي‌ او مكاني‌ را قرار مي‌دهم‌ كه‌ بدانجا فرار كند. (23) و اگر اذيّتي‌ حاصل‌ شود، بايد جان‌ در برابر جان‌، و چشم‌ در برابر چشم‌، و دندان‌ در برابر دندان‌، و دست‌ در برابر دست‌، و پا در برابر پا، و داغ‌ كردن‌ در برابر داغ‌ كردن‌، و جراحت‌ رساندن‌ در برابر جراحت‌ رساندن‌، و كوبيدن در برابر کوبیدن بوده باشد.

در اصحاح بیست و چهارم از سِفْرِلاوييِّن‌ نیز آمده:

اگر كسي‌ ديگري‌ را بميراند، بايد كشته‌ شود، و كسيكه‌ حيوان‌ بهيمه‌اي‌ را بميراند، بايد مانند آنرا به‌ عنوان‌ عوض‌ بپردازد. و اگر انساني‌ در انسان‌ دگري‌ عيبي‌ وارد سازد، بهمانگونه‌ از عيب‌ بايد به‌ او وارد سازند: شكستن‌ در مقابل‌ شكستن‌؛ و چشم‌ در مقابل‌ چشم‌؛ و دندان‌ در مقابل‌ دندان‌. همانطور كه‌ عيبي‌ در انسان‌ ايجاد كند به‌ همانگونه‌ برخود او ايجاد مي‌شود.

در این شیوه مجازات فرض بر آن است که ضمن برطرف ساختن حسِ انتقامجویی قربانی یا بستگان وی، درس عبرتی هم به جامعه داده شود تا از بیم آن دست به جرم و جنایت نزنند. انتقام و ترس، هر دو حس غریزی و بدوی در انسان هستند و هدف از این مجازات نیز تحریک و مهار غریزی بوده است. اما هزاران سال می گذرد، جوامع بشری و ذهن بشر دستخوش تغییرات گسترده ای میشوند و همچنان در بسیاری از کشورها این شیوه ی دادگستری پابرجا مانده است، گرچه آشکارا و بر اساس عدد و رقم می توان دید که مجازات مرگ در کاهش جرایم و جنایت اثری نداشته و ندارد و جالب آنکه سطح خشونت در جوامعی که اعدام در آنها اجرا میشود، بسیار بیشتر از کشورهایی است که اعدام را کنار گذاشته اند و همگی نیز از جوامع پیشرفته محسوب می شوند. به هرحال واقعیت این است که در همه کشورها طرفداران اعدام وجود دارند و بطور عمده دلایل آنها نیز بر مبنای مکانیزم انتقام و ترس  گرچه نتوانسته اند دلیلی بر کارآیی این مجازات در کاهش جرایم نشان دهند.

در کشور ایران اما اعمال مجازات اعدام از طریق حکومت جمهوری اسلامی مانند تمام رژیم های توتالیتر تنها جنبه مقابله با جرم و جنایت ندارد و البته از سوی دیگر بسیاری از طرفداران اعدام نیز طرفدار  حکومت نیستند گرچه بی تردید همه هواداران حکومت اسلامی طرفدار مجازات اعدام هستند زیرا آبشخور ایدئولوژیک دینی، آن را تجویز می کند.

حکومت اسلامی دارای هسته ی ایدئولوژیک صلب و ماهیت اقتدارگرا و سرکوبگر است  لاجرم به اعدام نه فقط به عنوان مجازات که  در بسیاری از موارد به مثابه ابزار بقا نگاه می کند.  جان انسان برایش چه در مقیاس تک نفر و چه هزاران بی ارزش است و تنها راه برخورد با مشکلات و گره های اجتماعی را در خشونت و شدت عمل و حذف می بیند. حکومتی که علوم انسانی را دشمن می پندارد و با  جامعه شناسی سر ستیز دارد،  از این رو برخوردش با مجرمان، خلافکاران، منتقدان، مخالفان، دگراندیشان، زنان، اقلیتهای مذهبی و قومی و حتا دانشجویان علی السویه است و در حذف و سرکوب خلاصه می شود. اندرز دادن به چنین حکومتی عبث است. یادمان باشد که این حکومتگران نیز ایرانی هستند و گرچه اکنون با سوار شدن بر مسند قدرت خوی ستمگری در پیش گرفته اند اما بسیاری از افکار و روحیاتشان بازتاب دهنده ی بینش فرهنگی و سنتی ماست. پس بهتر آنست که ابتدا سراغ خودمان برویم.

یادم هست پیش از آنکه غلامرض خوشرو موسوم به خفاش شب قاتل زنجیره ای زنان اعدام شود از روزهای قبل مراسم اعدام او در ملای عام را وعده داده بودند. بعد که گزارش های مربوط به محاکمه و اعدام وی را خواندم سه نکته برایم تکان دهنده، تعجب برانگیز و تاسف بار بود:

نکته تکان دهنده آنکه از خانواده قربانیان که عزیزانشان را از دست داده بودند، خواسته بودند در اجرای حکم شلاق پیش از اعدام مشارکت کنند و خاطرم هست عکسی در گزارشها چاپ شده بود که فرزند یا وابسته ی یکی از قربانیان با خشم در حال شلاق زدن مجرم بود. شدت خشم بازتاب یافته در صورت او نشان می داد که این عمل به او آرامشی نمی بخشید بلکه رویارویی باکسی که جان عزیزش را گرفته، او را که یک فرد عادی بود، آماده ی قتل توام با شکنجه طرف کرده بود و حضور انبوه افراد دیگر در کنار او، به او مجوزی روحی هم برای این کار می داد. ای کاش می دانستم که او آیا اکنون قلب زخم خورده اش التیام یافته و این تجربه شلاق زدن به یک جانی پیش از اعدام چه اثری بر روی او داشته است؟ در اخبار آمده بود که غلامرضا خوشرو موسوم به خفاش شب پیش از اعدام بسیار خونسرد و خندان بوده، بصورتی که حتا وابستگان قربانیان را عصبانی و تحریک می کرده است. آیا او از « دَر رفتن» و آسوده شدن از مجازات و تحمل دشواریهای حبس خوشحال بود؟

نکته ی تعجب برانگیز حضور انبوه مردمان متاثر از قتلها بود، که از ساعات نخست بامداد به محل اعدام  آمده  بودند و در همه عکس ها مشخص بود.   زن و مرد و پیر و جوان همگی آمده بودند تا شکنجه و قتل یک جنایتکار سریالی که احساسات مردم را جریحه دار کرده بود، ببینند. آیا احساسات جریحه دار شده ی آنان پس از دیدن مراسم شلاق و اعدام تسکین یافت؟ آیا دیدن لحظات جان دادن یک انسان بر بالای طناب دار، مرگ و قتل را برایشان عادی تر نکرده است؟

و اما نکته ی تاسف بار آنکه عدالتی که با سرعت طی چند جلسه سریع محاکمه صورت گرفت و چون مردم متاثر و جریحه دار بودند پس به تبع آن دستگاه عدالت هم هول شده بود و فراموش کرد ماهیت این جانی و حتا تعداد قتل های احتمالی و سوابق او را بخوبی بشکافد. پس تعجب نکنیم اگر هنوز خانواده هایی باشند که سالهاست عزیزشان مفقود شده و چشم انتظارند، حال آنکه قاتل نیز به قتل رسیده است و هیچ کس دیگر هیچ از او نمی داند حتا نمی داند که خود غلامرضا خوشرو  در کودکی و پیرامونش چندین صحنه شکنجه و قتل و شاید اعدام دیده است؟


لینک در وبسایت اخبار روز http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=32844

تعصب رمگان، سرمایه شبان

«تعصب برهان ابلهان است» ولتر

محمدرضا نیکفر، اندیشمند معاصر در نوشته ی کوتاهی در رادیو زمانه (1) با عنوان «اگر من معمم بودم …» واکنش احتمالی خویش را در صورت معمم بودن نسبت به غائله ی قران سوزی کشیش آمریکایی تری جونز چنین بیان می کند:

اگر من معمم بودم، یعنی علاوه بر اعتقادی که لابد در سر داشتم، عمامه‌ای هم بر سر داشتم ومی‌توانستم به نام اسلام و مسلمانی حرف زنم، روز ۱۱ سپتامبر به کلیسای کشیش تری جونز در فلوریدا می‌رفتم و می‌گفتم که من آماده‌ام مشتی کاغذ را که قرآنش می‌نامند، آتش زنم. به راحتی می‌گفتم که «خدای من، که آن را با صفت‌های «برتر»و «برترین»توصیف می‌کنم، در این کاغذها نمی‌گنجد؛ و اگر هم از آتش زدن این ترکیب، که کاغدش مثلاً محصول برزیل است، حروف‌چینی‌اش با محصولی از مایکروسفت انجام شده و چاپش با ماشین هایدلبرگ صورت گرفته، آشفته شود، خودش بنابر توصیفی که در کتاب از خود کرده، قادر به دفاع از خود و تلافی این کار است.»

به گمان بنده اینجا آشکار می شود که چرا ایشان هرگز نمی تواند ملا، کشیش یا دینکار موفقی شود، زیرا دعوت به خردورزی با تشویق به تعصب ورزی نسبت وارونه دارد و ماهیت دینداری هم با تعصب پیوستگی تنگاتنگی دارد. دکتر نیکفر بدرستی نشان میدهد که روح هر کتاب با جسم آن تفاوت دارد و روح آن را نمی توان سوزاند اما مشکل اینجاست که در ادیان، مقدس سازی اجسام و اشیای خاص، اگر دارای وزنی بیش از باطن آنها نباشد، کمتر نیست. مومنان چون باید به باورهای فرازمینی و نادیدنی «ایمان» بیاورند که در جهان مادی به تجربه عقل و خرد ثابت و درک نمی شود، لابد به مرور ایمانشان سست میشود، پس نیاز به نشانه هایی مادی و ملموس هست، تا با تقدیس آنها بتوان برای جهان «غیب» نمایندگانی در جهان مادی تصویر کرد. اینگونه است که مجسمه، شمایل، عکس، کتاب، مقبره، قدیس، امامزاده و غیره در ادیان مختلف «تعریف و تقدیس» می شود تا ایمان مومنان استوار بماند و دینکاران اعم از کشیش و ملا و خاخام و غیره همزمان با تبلیغ آن باورهای نادیدنی باید به تقدیس این نشانه ها هم بپردازند. بر آنم که نوشته نیکفر تلنگر دقیق و درستی بر ذهن دینداران (پیروان) وارد می کند و حقیقت بسیار ساده ای را از میان لایه هایِ درهمِ  لعابهایِ کلامیِ معممین بیرون می کشد و همزمان از غفلت ورزیِ آگاهانه ی آنان (دینکاران) نیز یاد می کند.

مروری بر اخبار نشان می دهد که تنها همین  اعلام برنامه قران سوزی توسط این شبان کلیسای پروتستان در شهر گینزویل ایالت فلوریدا بدون آنکه به اجرا در بیاید، علاوه بر تظاهرات پیاپی در کشورهای اسلامی، در افغانستان منجر به کشته شدن یک نفر هم شده است. به زبان ساده تر یک نفر خود را در افغانستان به کشتن داده تا صرفن یک سری کاغذ که بر روی آنها حروفی چاپ شده در آمریکا آتش زده نشود. خانواده ای داغدار شده، مادری فرزندی از دست داده و یا فرزندی بی پدر شده زیرا «خشم مقدس» به جنبش آمده است. این خشم مقدس برای بقای ادیان دارای ارزش و اهمیت کلیدی است زیرا متعصبان دارای یک باور غیبی هستند که آن را در چالش با دانش و تجربه بشری، به پیش می برند و زنده نگاه می دارند. خشم در ذهن انسان منجر به تولید رفتارهای غیرعقلانی میشود و این چشم پوشی از «عقل» و رفتارهای متعصبانه با توجه به ضرورت «ایمان به غیب»، خودبخود امری ضروری می شود.

این داستان حقایق تلخی را به ما نشان میدهد. نخست اینکه برنده ی واقعی این قیل و قال یعنی کشیش تری جونز نه تنها به شهرت جهانی رسید بلکه رمگان بیشتری از متعصبان مسیحی را نیز به خود جذب کرد زیرا قدرت رهبری خود در بسیج آنان را نشان داد. مهمتر اینکه بار دیگر نشان داد چگونه می توان براحتی مذهبیون مسلمان را به خشم انداخت که حتا بر سر موضوعی که انجام هم نشد، رفتارهای بدوی بروز دهند.   این به معنای آن است که کنترل رفتار آن مسلمانان متعصب در دست کشیش قرار گرفته و هر زمان که وی یا امثال وی اراده کنند می توانند قشری های مسلمان را تا حد دست زدن به اقدامات  جنون آمیز به تحریک بکشانند. نمونه ی این واکنش های بدوی و خشم آلود را پیش تر در نحوه برخورد جماعت متعصب با کارتونیستها و یا نویسندگان و منتقدان دیده ایم.  لازم به توضیح هم نیست که اگرچه انجام رفتارهای سبعانه در دهه های اخیر با گسترش موج اسلامگرایی، در بین مسلمانان رشد قابل ملاحظه ای داشته اما نگاهی به تاریخ نشان میدهد که بین همتایان مسیحی یا یهودی آنان نیز این امر مسبوق به سابقه است.  یک حقیقت تلخ دیگر این داستان در دو یا چند قطبی شدن جامعه بشری تا آستانه جنگ جهانی، آن هم به دلیل باور به یک سری افسانه های «نادیدنی و غیبی» به نام ادیان است که تنها کارکردشان تولید تفرقه و تنفر بین آدمیان شده و جالب آنکه شبان این ادیان یا به عبارتی پیامبرانشان دعوی صلح و رفاه برای بشریت داشته اند.

«دلایل قوی باید و معنوی         نه رگهای گردن به حجت قوی »   سعدی

بساط دینفروشی به تعصب خریداران وابسته است  و اگر تعصب نباشد، رونقی هم در تجارت دین نیست. دین باید بتواند رگهای گردن خریدارانش را برجسته کند و نیاز به منطق و خرد برای اثبات حقانیت آسمانی خویش ندارد. بنابراین کسی هم که این پیشه اختیار می کند، از پیش می داند که ابزار توسعه ی کسب و کارش چیست و راضی به تخته کردن دکانش نمیشود، پس برای چه باید پیروانش را  به تدبیر و خردی فراخواند، که در نهایت تومار تجارتش را به هم می پیچد؟ عبارت مشهوری  هست که تعصب را با جهل برابر می داند (2)  و در لفافه پادزهر تعصب را که همان آگاهی است، معرفی می کند. آشکار است که انتظار ترویج خردگرایی از دینکاران آرزویی عبث است اما اگر بپذیریم که تعصب زدایی موثرترین راه دستیابی به همزیستی و صلح بین آدمیان است، بی تردید اشاره به حقایق ساده ای که در لایه های پیچیده  از دروغ و ریای دینفروشان پوشیده شده تا ماهیت آنها وارونه جلوه داده شود، روشی کارساز در دستیابی به این هدف است .

————————————————————————————————————————————

پانویس:

1) http://zamaaneh.com/idea/2010/09/post_798.html

2)Prejudice is ignorance

شاید با حشره ای به نام «سوسک چوبخوار»  آشنا باشید. این آفتی است که در میان شاخه های درختان میوه زندگی می کند. این حشره بر روی دمبرگ درختان تخم ریزی کرده و روی آن را با ماده ای سفید می پوشاند. پس از چند هفته کرمهایی از این تخم ها بیرون آمده و از طریق دمبرگ ها به داخل شاخه نفوذ می کنند و دالانهایی را در درون شاخه ها بوجود می آورند. هجوم سوسک چوبخوار به درون  شاخه ها، پس از مدت کوتاهی به خشک شدن شاخه ها می انجامد.  به مرور و با گذشت زمان این حشره می تواند به تمام شاخه های یک درخت نفوذ کرده و درخت را از بیخ و بن خشک کند. سوراخهایی که این حشره نفوذ می کند نیز در سر شاخه ها و نیز جاهایی از درخت است که بتازگی هرس یا زخمی شده اند. از سوی دیگر مبارزه با این حشره از راه استفاده از مواد شیمیایی بسیار دشوار است، زیرا سوسک چوبخوار در پناهگاه هایی که درون شاخه ها برای خود درست کرده، به راحتی در دسترس نیست. از راههای مبارزه با این آفت، قطع شاخه هایی است که پناهگاه سوسک چوبخوار محسوب می شوند و سپس تقویت خود درخت و اندود کردن سطوح هرس شده با آهک است.

فرهنگ یک ملت نیز چون درخت میوه است. ریشه در تاریخ و جغرافیا و هویت و کردار و پندار آن ملت دارد. با آبِ مدارا سیراب شده  و به یاریِ نورِ خِرَد بر بستر خود رشد کرده و می بالد  تا میوه های خود را در رشد و بالندگی یک ملت و به عبارتی تمدن مردمی آنها بازتاب دهد. از سوی دیگر این درخت نیز همواره در معرض تهدید آفت هاست. آفاتی که می تواند یک درخت تناور را به موجودی در حال احتضار تبدیل کند و کوتاه زمانی بعد جانش را بگیرد. خرافات، تعصب، جهل و مطلق گرایی از جمله این آفات هستند.

گرچه ما ایرانی ها به تمدن و فرهنگ کهن خود می بالیم و آن را مایه ی فخر می دانیم، اما  اگر در پی رسیدن به آزادی و عدالت و پیشرفت هستیم، باید بدون غرور کاذب و با صداقت و انصاف، به آنچه اکنون هستیم نگاهی عمیق بیاندازیم و  آنچه به واقع از درخت فرهنگ ما باقی مانده است را بازشناسی کنیم. آیا تا زمانی که نیمی از جامعه ی ما، در ناخودآگاهِ ذهنِ بسیاری از خودمان، هنوز  نیمه انسان به حساب می آید، می توانیم ادعای فرهنگ مداری کنیم؟ آیا تا زمانی که اختلافهای ساده بین خود را به دشمنی های بزرگ تبدیل می کنیم، از انتقامجویی و خشونت لذت می بریم، با ضعیف تر ها با زور و اجبار برخورد می کنیم و در برابر قدرتمندان به ریا و چاپلوسی و کاسه لیسی متوسل می شویم، بجای آنکه آینده ی خویش را خود بسازیم آن را به قضا و قدر و دعا و جادو وامی نهیم و  بر روی اجساد مردگانِ خاک و پوک شده،  گنبد و بارو ساخته و برای شفا یا بهروزی از آنها آویزان می شویم، شایسته ی رسیدن به آزادی و عدالت و پیشرفت هستیم؟

تعارف را کنار بگذاریم، شاخه های بسیاری از درخت فرهنگ امروزی ما پوسیده و پوک شده است. این سقوط فرهنگی گرچه از ۳۰ سال پیش آغاز و شتاب روزفزون گرفته است، اما بی سابقه هم نبود. در حقیقت آفت های فرهنگی از قرنها پیش درون تار و پود فرهنگ ما لانه کرده و دالانهای خود را ساخته بود. اینکه ادعا شود دین فروشان و دین کاران سهم اساسی را در این تخریب فرهنگی داشته اند، ادعای بیهوده ای نیست. تقریبن به هر سویِ نازایی ها و نارسایی های فرهنگی خود که بنگریم، رد پای نفوذ دین در حوزه فرهنگ دیده می شود. از مرگ پرستی و قضا و قدری بودن گرفته تا انتقامجویی و سطحی نگری، از تعصب ورزی و جهل خواهی تا خرافه پروری و ریاکاری، از عدم مدارا تا دگرآزاری و حتا حیوان آزاری، همه و همه ردپای این آفت دیده میشود.

دینکاران، قرنها بردمبرگهای فرهنگ ما نشسته اند و به تخم گذاریِ ضدفرهنگی مشغول بوده اند و بر روی این تخم ها نیز لایه ای از مقدسات نقدناپذیر می کشیده اند. این تخم ها که همان دستورات و روایات دینی بوده است با استفاده از محیط بسته ی جامعه رشد کرده و کرمهای خود را که همان باورهای عامیانه و خرافی است به درون شاخه های فرهنگ روانه کرده  تا با ترویج  نازایی، شاخه های فرهنگ را از زایش میوه باز داشته و بمرور آن را از درون پوک و خشک کنند. دین کار و دین فروش از همین راه به تولید و تکثیر و بقا و ارتزاق خویش ادامه می دهد.  نتیجه همین درخت نحیف فرهنگ شده که امروز برایمان باقی مانده است. شاخه های بسیاری خشکیده و هر جا هم تا جوانه ای زده، جماعت دین فروش بر سر آن ریختند و از درون پوکش می کنند و شاخه ی خشکیده ای از آن می سازد. مثال آشکار هم برای این مدعا همان که پس از سه دهه تلاش حکومت اسلامی برای پدید آوردن چیز موهومی به نام هنر اسلامی و هنرمند مسلمانِ متعهد به موازاتِ سرکوب هنرمندان دگراندیش، نه تنها هیچ دستاوردی از این رهگذر برای فرهنگ ایران کسب نشد،   بلکه تنها به مهاجرت و محرومیت و تنگنا برای هنرمندان واقعی و آسیب های جبران ناشدنی به هنر کشورمان ختم شده است.

مانند سوسکِ چوبخوار، مبارزه با آفت فرهنگی دینفروشان و دکان داران دین نیز بسیار دشوار است، چرا که در هزارتویِ درخت فرهنگ باورهای خود را رخنه داده اند و بخشی از جانِ خود ما نیز حاملِ کِرمهای فرهنگ سوز آنان به نسل های بعد می شود. نخست، اراده ی یک مبارزه ی طولانی باید در ما ایجاد  شود. مبارزه ای که شاید برای نسل های بعد به ثمر نشیند. شاخه های خشک و آلوده را باید شناخت و آنها را از بن قطع کرد و یک هرس فرهنگی دامنه دار و گسترده انجام داد و همزمان نقاط آسیب پذیر را با لایه های آگاهی اجتماعی محافظت کرد. تقویت بخش های فرهنگی زنده و سالم، با جذب و تشویق و پشتیبانی از روشنفکران و هنرمندان و خردمندان واقعی بخش دیگری از این کارزار طولانی خواهد بود. نباید گذاشت عادت و سنت و محافظه کاری ما را از این مبارزه بازدارد. بیاییم درخت فرهنگمان را از دست سوسکهای چوبخوار نجات دهیم.

در پاسخ به فراخوان وبلاگ رودراانر در موضوع «مقابله با حیوان آزاری»

جان، شیرین است و خوش. چه جانِ انسان، چه جانِ حیوان.  چند روز پیش به منزل دوستی رفتم که از سفر دو هفته ای به آفریقا و اطراق در یک اردوگاه  در منطقه ی حفاظت شده ی حیات وحش بازگشته بود. ره آوردِ این سفر هزاران عکس و چندین ساعت فیلم بود. در طول دو ساعت و نیمی که عکس ها و فیلم ها را به همراه گزارش و تفسیرهای او می دیدم، او آنچنان هنگام در بازگویی رویدادها برق در چشمانش افتاده بود و به دقت تمام مراحل سفر را مرور می کرد که گویی در حال تکرار لحظه های سفر است. از همه عجیب تر تاثیری بود که آن تصاویر و گفته ها در ذهن باقی می گذاشت.  بارها فیلم های مستند درباره زندگی جانوران را دیده ایم و داستان های آن  شنیده ایم اما این روایت دست اول و آماتور برایم حسی دیگر داشت. می دیدی که گونه های مختلف جانوران در صلح و آرامش در کنار یکدیگر زندگی می کنند. شیرها و غزال ها و فیل ها و میمون ها و زرافه ها و …  نه طمع و کینه و ثروت و آز و حسادتی در کار بود نه قدرت طلبی و برتری بینی و انتقام جویی.دوست من که خود هنوز گیجِ آن سفر است و مرا هم به نیمچه سفری برد و شیفته رها شدم. آنچه آموختم، اینکه گویی این جانوران قانون نانوشته ای داشتند که به آنان ارزش زندگی و یکپارچگی و وابستگی این ارزشِ زنده بودن را تفهیم کرده است.

از سوی دیگر خاطره تلخی از دوستی دارم که نقل می کرد سالیانی پیش، در فصل تابستان قصد مسافرت چند هفته ای به شهرستانهای خوش آب و هوای ایران داشته اند و فرصت را برای اینکه خانه را به دست نقاشی بسپرند تا جلایی به آن دهد، مناسب دیدند. آنها در حیاط خانه گربه ای نیز داشتند که هر چندی به مهمانی می آمد و خانواده همیشه از او با ته مانده غذایی و آبی در همان حیاط از او پذیرایی می کردند. خلاصه خانواده به سفر می رود و خانه را به نقاش و شاگردانش می سپرد. سفر آنان کمتر از آنچه قرار بود طول می کشد و سرزده به خانه باز می گردند.  تا درب حیاط را باز می کنند با صحنه ای دردناک روبرو می شوند. جسد گربه ی  مهربان  با طنابی از درخت وسط حیاط به دار کشیده شده بود و شاگرد نقاش مشغول دیدن و لذت بردن از این صحنه بود. یعنی لذت بردن از زجر کشیدن و گرفتن یک جان شیرین . از این داستانهای ناگوار هرکدام از ما زیاد شنیده ایم و دیده ایم ، اما چرا انسان  که خود را موجودی ممتاز و برتر از جانداران دیگر می داند، گاهی به همان درک حساس  به ظاهر ابتدایی جانوران که فهم ارزشِ جان است، نمی رسد؟

سگ وفادارترین دوست بشر و خدمتگزار اوست. محبت و عشق او بی مانند است و خدماتی هم که در بزنگاهها برای آدمیان انجام داده، گاه بی نظیر بوده است. تنها باید سگ داشته باشید تا از وفا و صفا و رفاقتش آگاه شوید.   اما آیا دید اجتماعی، تربیتی، فرهنگی،سنتی و رفتاری ما با چنین جانداری درست است؟ اینکه از کودکی فرزندانمان را از این موجود می ترسانیم و او را به شکل هاپوی ترسناک تصویر می کنیم و از آنسو باورهای خرافی که او را موجودی نجس و آلوده معرفی می کند، سبب نشده در ناخودآگاه بسیاری از ما پدیده ی شایع «سگ ترسی» رخ دهد؟ هراسی بی پایه که خود تنها به بروز اشکالی از آزار و اذیت این موجود در جامعه می انجامد. بر همین منوال است رفتارِ بخش بزرگی از  ما  با گربه ها، پرندگان و سایر حیوانات خانگی که همزیستی در محیط   مشترک با بشر را پذیرفته اند و برای بقا در کنار انسانها و  در شهرها زندگی می کنند.

اجتماع و حکومت  را هم خود ما می سازیم. هنگامی که باور غلط و رفتارهای نادرست در تک تک ما شایع است و  از حیوان آزاری حساسیت زدایی می شود و برای جان آنان ارزشی قائل نباشیم، این رفتارها در سطح اجتماع و حکومت در ابعاد بزرگتری بازتاب می یابد. وقتی خودمان این جان ستاندن و جان دادن را بی اهمیت تلقی می کنیم و از این جانوران معصوم حمایت نمی کنیم، دیگر جای گلایه نباید باشد که جامعه و حکومت نیز برای جان در هر مقیاسی ارزش قائل نباشد. چندی پیش شنیده بودم که شهرداری پایتخت برای حل مشکل تولید مثل بی رویه ی حیوانات خیابانی از جمله سگ و گربه، راه حل را در کشتار آنان در کوی و برزن دیده است. آیا دیدن این صحنه ها برای ما باید عادی شود؟ آیا باید همچنان با تکیه بر مجموعه ای از خرافات و حرفهای غیرعلمی، نسبت به آزار و اذیت این موجودات در کوی و برزن و توسط فرزندانمان بی تفاوت باشیم؟ آیا باید همچنان از زجر کشیدن یک جان معصوم چون جانداری غیر از ماست، لذت ببریم؟ آیا چون حکومت به راحتی افراد بی گناه و باگناه را اعدام می کند، آزار و قتل این حیوانات باید از اولویت ما خارج شود؟ آیا چون عده ای جان را کالای بی ارزشی می خواهند، ما نیز باید آن را ناچیز بشمریم و بگذاریم این موجودات بی پناه و بی گناه با زجر در خیابانها جان بدهند تا تولید مثل نکنند؟  آیا ما ایرانیان توانایی انتخاب راههای اخلاقی برای همزیستی مسالمت آمیز با جانداران دیگر را نداریم ؟

بیاییم  به دور و برمان  نگاه عمیق وتازه ای بیاندازیم  و ببینیم که این زندگانی که دارایی ماست، احساس مشترکی است بین بسیاری از جانداران دور و اطراف با ما. از درخت کنار جوی کوچه تا آن گربه ی سیاهی که گاهی از روی دیوار خانه مان رد میشود، همه جان دارند و جان شیرین خوش دارند.  همه درد را حس می کنند، گرسنه می شوند، همه مهربانی را می فهمند و این داشتنِ «حس» یعنی پاره های زندگی بودن. ما همه پاره های زندگی در جان خود داریم. بیاییم تمرین مهربانی با حیوانات را آغاز کنیم. بار دیگر که سگی در خیابان دیدیم، وحشت زده و مضطرب نباشیم و بدانیم که او احساس ما را کاملن درک می کند. ترس ما او را می ترساند و مهربانی ما او را بر سر ذوق و شوق می آورد.   بیاییم این تابوهای مسخره و خرافه آلود را بشکنیم. از افرادی که با پشتکار و فداکاری بی نظیر و صرف سرمایه شخصی مراکز و پناهگاهی برای  این جانوران تاسیس کرده اند، پشتیبانی مالی و معنوی کنیم. اگر هیچ نمی توانیم بکنیم، برای پرندگان در ایوان دانه ای بریزیم. بیاییم با زندگی و مظاهر آن مهربان باشیم تا زندگانی را تکثیر کنیم، و با نیروی آن بر تلخ اندیشان و جان سِتانان فائق شویم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.